#ازدواج_توتیا_پارت_218

مادر جون وا رفته گفت: وا!! به خدا که تو خیلی بی انصافی هادی.
با حرص گفتم: خیلی.
هادی یه نگاه به من کرد و بعد نگاهشو ازم گرفت و گفت: فردا می ریم.
مادر جون- من باید یادت بندازم که بری؟
هادی با لحن نسبتاً تندی گفت:
– خب مادر من، تا حالا خونه مادر شوهرش بوده، من نمی خوام ریخت ان زنه و پسرای شارلاتان ـشو ببینم.
مادر جون- خب می رفتی خواهرتو می دیدی.
هادی- صداش می کردم بیاد سر کوچه؟
مادر جون- وا!!!
هادی- باید می آوردیش خونه ی خودت نه این که بفرستیش اونجا.
مادر جون- وقتی شوهرش می گه خونه ی مادرم من نمی تونم حرفی بزنم.
مادر جون نگاهی به من کرد که انگور به دستم و گفت:
– الهی قربونت برم.
هادی یه نگاه به من کرد و گفت: زیاد نخور، دوباره بالا میاری.
مادر جون- مگه دست خودشه؟ بخور قربونت برم.
با بغض به هادی نگاه کردم و هادی شاکی منو نگاه کرد. نمی دونم چرا بغضم گرفته بود؟! حالم یهو خیلی بد شد. گاهی می شه که آدم نمی دونه چرا حال و روش پر از غم فغانه. اشک می شد و من درست همون حال رو داشتم.
فردای اون روز با هادی رفتیم خونه ی هستی، هستی تا مارو دید آهسته سری تکون داد و شوهرش گفت:
– آقا داداش خیال کردیم دیگه شما رو نمی بینیم.
هادی- خیالت بهت رکب زده بود.
فریبرز- چشم این بنده ی خدا به در سیاه شد.
هادی- حال توتیا خوش نبود.
فریبرز- ایشالله مبارک باشه.
هستی منو ب*و*سید و گفت: ایشالله قدمش برات خیر باشه انگار هادی سر عقل اومده.

romangram.com | @romangram_com