#ازدواج_توتیا_پارت_217

مادر جون چشمامو ب*و*سید و گفت: الهی قربونت برم، اینکه گریه نداره. نه ماه وقت واسه انتظار داری..
سری با غصه تکون دادم و گفتم: بله.
مادر جون- انقدر ذوق زده ام که دلم می خواد تموم مدت کنارت بشینم و با هم حرف بزنیم و از آرزوهام برای نوه های اول پسریم بگم برات ولی.. افسوس که باید برم بیمارستان برای هستی.
– ببخشید من نمیام.
مادر جون- وای نه مادر، بیمارستان که جای تو نیست. خیلی مراقب خودت باش.
– با هادی حتماً می یاییم.
مادر جون منو ب*و*سید و گفت: باشه عروس خوشگلم. خداحافظ.
– خداحافظ. ” تا شب هادی بیاد تقریباً کل فامیلیشون زنگ زده از خان عمو که ذوق زده بود و کلی تبریک و تهنیت بهم گفت و آرزوهای جور واجور کرد و پیشاپیش قول هزار تا چیز ـو داد و وعده گرفت که بیاد حضوراً تبریک بگه..
با هادی حتی یک کلمه هم حرف نمی زدم، انگار نه انگار با هم زندگی می کنیم اگر ازش نمی ترسیدم حتی غذا هم براش درست نمی کردم، از وقتی می اومد تا صبح که می خواست بره خودم ـو تو اتاق زندانی می کردم تا زمانی که وادارم نمی کرد حتی محلشم هم نمی ذاشتم. شب و روزم با ناله و گریه و فغان می گذشت. یادم نمی ره وقتی مامان و تارا و.. فهمیدن که باردارم چطوری مامان در جا وا رفت و غم تو چشاش نشست. به زور بغضمو قورت می دادم که مامان از درد درونم نفهمه، تارا هم که فقط دلخوشی الکی می داد و می گفت: «شاید هادی اخلاقش خوب بشه..» طفلک خبر نداشت که هادی هنوز همون هادی سابقه چه بسا بدتر، انگار تارا تو باغ نبود. داشتم از غصه روانی می شدم بار های بار وقتی هادی نبود به بچه ام التماس می کردم که دنیا نیاد و راهی که رفته رو برگرده. مادر جون هم با کاراش خوشحالی زیادش و محبت های بیش از حدش اعصابم ـو بدتر به هم می ریخت، از اینکه می دونستم همه ای آرزوهای مادر جون فقط یه رویای باطله از اینکه هیچ یک از محبت هاش سرانجامی نداشت و به حقیقت نمی پیوست روانم بهم می ریخت.
هانی و حسام هر چی دستشون می رسید از اسباب بازی گرفته تا لباس و.. می خریدند و می آوردن. حتی دوتایی دومین اتاق خونه رو خالی کردند و اونجا رو اتاق بچه کردند و هادی هم انگار نه انگار انقدر اون روز حرص خوردم که خونم سیاه شد. تازه اظهار نظر هم می کرد. با حرص رفتم کنارش و گفتم:
– خسته نمی شی از گول زدن مادر و برادرات؟
هادی- تو چی؟ از حرف زدن خسته نمی شی؟
– فکر نمی کنی دلشون ـو می شکنی؟
هادی- مگه بچه دروغه که دلشونو بشکنم؟ دارن برای برادر زاده ی تو راهیشون کار می کنند.
– واقعاً پست فطرتی.
هادی- دهنت ـو ببند تا خودم نبستم.
خاله جون- هادی جان، کی می ری خواهرتو ببینی؟ الان بیست و پنج روزه زایمان کرده.
هادی- می رم حالا.
مادر جون به من نگاه کرد و گفت:
– واسه سیسمونیش که رفتی خونه اشون تا حالا نرفتی چرا آبرو خواهرتو می بری؟
هادی- گفتم می رم دیگه.
مادر جون- خب جلوی شوهرش کوچیک می شه.
هائی- الان پاشم برم شما بی خیال من بشی؟

romangram.com | @romangram_com