#ازدواج_توتیا_پارت_216
با گریه گفتم: به زودی همه می فهمن محسن.. یه فکری بکن من نمی خوام به پای خواسته های هادی از این بدبخت تر بشم، محسن تورو قرآن کمکم کن من دارم دیوونه می شم. نمی خوام بچه ی هادی رو به دنیا بیارم.
محسن با حرص گفت: ببین چه بلایی سر خودت آوردی؟ من چیکارت کنم توتیا؟
با گریه گفتم می دونم محسن به خدا خیلی پشیمونم. تورو خدا چاره ای بکن قبل اینکه دیر شه.
محسن با لحن قبلی گفت: چیکار کنم، هادی رو بکشم؟
با هق هق گفتم: من می دونم آهِ محمد صدرا منو گرفته.
محسن با عصبانیت بیشتر گفت: بی عقلیِ خودته نه آه محمد صدرا.
– این تقاص همه بدیهامه، به محمد به مامان.. به تو..
محسن با لحن آروم تری گفت: توتیا! توتیا آروم باش.
– چطوری آروم باشم؟ من دارم دق می کنم. امروز به آخر نمی رسه که همه می فهمند من حامله ام. اونوقت کار از این حرفا هم سخت تر می شه. تموم در ها به روم بسته می شه، چیزی نمی گذره که این بچه به دنیا می یاد اونوقت من می مونم و بچه ی هادی. محسن دارم دیوونه می شم. نمی خوام زندگیم اینطوری بشه. به اندازه ی کافی دارم زجر می کشیم. با وجود این بچه.. خدایا چقدر آتیش این جهنم سوزانه. محسن من چیکار کردم؟ چیکار کردم؟
محسن- می خوام یه کم فرصت بدی که فکر کنم. من برات یه فکری می کنم.
– چیکار محسن؟! هادی دیگه فهمیده. هر کاری هم می خواستیم بکنیم وقتی هم بفهمند که من حامله ام تموم در ها به روم بسته می شه.
محسن با عصبانیت گفت: بذار ببینم چه غلطی باید بکنیم.
با گریه گفتم: باید خودم ـو خلاص کنم تا..
محسن چنان دادی زد که پرده ی گوشم پاره شد: توتیا به خدا کاری دست خوت بدی من می دونم و تو. تا حالا یکه و تنها به زندگیت گند زدی حداقل یه بار فرصت بده و اونقدر به گند کاری هات اضافه نکن
با گریه گفتم: تو درک نمی کنی.
محسن- من دارم دیوونه می شم. درک نمی کن؟ به خاطر توئه که دارم بالا و پایین می پرم.
با گریه گفتم: باشه باشه، تورو خدا یه کاری کن محسن.
محسن- خبرت می کنم باشه؟ توتیا دست از پا خطا نکنی ها.
– خب، خداحافظ..
تلفن رو قطع کردم و دوباره از سر گریه هامو شروع کردم. یکی دو ساعت گذشت که مادر جون اومد جلوی در کِل زنان و خنده رو با سلام و صلوات منو غرق ب*و*سه کرد و گفت:
– الهی من فدای تو بشم عروس خوشگلم.. چه خبر خوشی بهم دادن. بهم گفتن قراره برام یه دست گل عین خودت بیاری.
بند دلم پاره شد و زدم زیر گریه و مادر جون هاج و واج منو نگاه کرد و گفت: چیه مامان؟
به زور خودمو کنترل کردم و گفتم: هیچی، فقط خیلی غیر منتظره بود.
romangram.com | @romangram_com