#ازدواج_توتیا_پارت_215

هادی فقط نگام کرد و بعد جدی گفت: من هرگز با تو زندگی رو ادامه نمی دم.
پوزخندی زدم و گفتم: فکر کردی عاشقتم؟ از کرده ی خودم عین سگ، عین سگ پشیمونم. از این که بچه ی تو، تو وجودمه ازخودم نفرت دارم. ” هادی با حرص زد تو گوشم و تاکید وار در حالی که انگشت اشاره اش جلوی روم بود گفت:” من، او بچه رو سالم ازت می خوام توتیا.. اگر یه تار مو.. فقط یه تار مو ازش کم بشه زنده نمی ذارمت. وقتی به دنیا اومد هر غلطی دلت خواست بکن.
با گریه گفتم: امیدوارم شیده هرگز بهت وفا نکنه و همونطور که تو به خونواده و بچه ـت وفادار نیستی، امیدوارم تموم دار و نداری که به خاطرش همه رو فریب می دی و زن و بچه ـتو قربانیش می کنی رو بالا بکشه و بشی آس و پاس. از خدا می خوام که خوشبختی سواره باشه و تو پیاده و هر چی پیش بدویی بهش نرسی. از اینجا رونده و از اونجا مونده بشی هادی.
هادی پوزخندی زد و از جلوی روم بلند شد. با حرص بالشو از روی تخت برداشتم و پرت کردم طرفش و جیغ زدم: هادی ایشالله که بمیری و داغت رو دل دنیا بمونه.
هادی برگشت و نگاهم کرد. با حرص و لرزه گفتم: ازت نمی گذرم، از سر این قبله بلند نمی شم مگه ای که نفرینت کرده باشم.
هادی فقط ساکت نگاهم کرد و بعد رفت. رو تخت افتادم و با تمام وجود گریه کردم. نمی دونستم چیکار باید بکنم؟ تو بدترین نوع هچل افتاده بودم. نه راه پس داشتم نه راه پیش. چیکار باید کرد؟ مغزم قفل کرده بود و کاری جز گریه بلد نبودم و تنعا یه جمله تو سرم می اومد: «من حامله ام!» و از سر انگار گریه هام شروع می شد. اون شب تا صبح گریه کردم. هادی هم رفته بود تو اون یکی اتاق خوابیده بود چون من گریه و زاری می کردم.
صبح هادی اومد تو اتاق و گفت: الان می رم پایین به مادرم می گم..
با حرص گفتم: دهنتو ببند و از اتاق برو بیرون.
هادی با عصبانیت گفت: خیلی زبون دراز..
بالشمو پرت کردم سمتش و جیغ زدم: گشمو بیرون.
سرمو بردم زیر پتو و باز گریه هام ـو ادامه دادم. صدای در که اومد فهمیدم که فته پایین. یاد محسن افتادم. باید به محسن بگم که هادی فهمیده. موبایل محسن ـو گرفتم. هنوز خواب بود و بعد نزدیک هشتا بوق گوشی رو برداشت. با صدای خواب آلود گفت: الو؟
با گریه گفتم: محسن بدبخت شدم.
با هول و هراس گفت: چی شده؟
– هادی فهمید.
– چطوری؟
مامان از اون ور صداش اومد که گفت: چی شده محسن؟ کیه؟
محسن- هیچی یکی از دوستامه، تو بخواب.. الو؟
– بیا تو حیاط که مامان نفهمه.
محسن- خیله خب، از کجا فهمید؟
– ع*و*ض*ی نقشه ـش بود. خان عمو گفته سندا رو وقتی به نامش می زنه که بچه دار بشه.
محسن با حرص گفت: نامرد نالوتی.
– محسن چیکار کنم؟ تهدیدم کرده، گفته اگر کسی بفهمه که ماجرا چیه طلاقت نمی دم.
محسن- غلط کرده، نامرد ناکس چقدر پس فطرت شده.

romangram.com | @romangram_com