#ازدواج_توتیا_پارت_213
گوشی رو سریع قطع کردم و تا هادی بیاد واسه انگور هلاک شدم و برای این که کمتر ه*و*سم به یادم بیاد همه ـش خوابیدم. هادی که اومد قبل از اینکه خودشو ببینم انگور تو دستشو دیدم و یه سلام سریع گفتم و انگور هارو گرفتم که ببرم بشورم. هادی همینطور زیرکانه نگاهم کرد. حتی شام هم جای غذا انگور خوردم. بعد شام تلفن هادی زنگ خورد طبق هر شب رفت که با شیده حرف بزنه. فکر کردم که بهتره برم تو اینترنت و درمودر بارداریم و مدت زمانیش و این که ممکنه تو چه ماهی باشه و شیوه های سقط ـو سرچ کنم تا هادی نیومده.. تند تند داشتم می خوندم که هادی صدا زد:
– توتیا بیا یه استکان چای بریز حداقل، کجایی؟ صبح که خوابت میاد. حداقل شب خیرت به ما برسه.
سریع مطلابو مینیموم کردم و از جا بلند شدم که براش یه استکال چایی بریزم. استکان چایی رو ریختم و گذاشتم جلوش و رفتم دستشویی. از دستشویی که اومدم دیدم هادی نیست. با هول و هراس رفتم به طرف اتاق و دیدم هادی پشت کامپیوتر نشسته و صفحه ی اینترنت ـو باز کرده. سریع و نگرون گفتم: هادی!
هادی یه مدلی منو نگاه کرد، جدی، پرسشگرا، کنجکاو و شاید شاکی..
– برای تارا.. برای تارا دنبال اطلاعات بودم.
– تارا؟
– می خواست یکم اطلاعات در مورد این داشته باشه.
– مگه تارا تو خونه اشون کامپیوتر..
– خرابه.
– خرابه.. ” سری به تایید تکون داد و گفت:” برو آزمایشتو بیار ببینم.
با بغض و هول و ولا گفتم: هادی.
تاکید وار گفت: برو آزمایش ـو بیار.
همون جا وایستادم و با بغض و گریه نگاهش کردم. هادی تا از جا بلند شد زدم زیر گریه و گفتم:
– من حامله ام.
هادی آروم منو نگاه کرد و من عین مادرم مرده ها از ته دل گریه می کردم و می گفتم:
– به خدا خودمم تازه فهمیدم. به خدا نفهمیدم چطوری شد..
هادی یه کم نگاهم کرد و گفت: خب حالا چرا انقدر گریه می کنی؟!
با تعجب هادی رو نگاه کردم وو هادی گفت: منتظر همچین خبری بودم.
– چی؟!!
هادی از کنارمون رد شد و گفتم: پس طلاقمون؟!!
– بعد به دنیا اومدن بچه.
– بعد به دنیا اومدن بچه؟!!
با عصبانیت جیغ زدم: توی ع*و*ض*ی به خاطراون زنیکه حتی از بچه اتم می گذری و بچه ـتو می فروشی. تو آدمی؟ تو انسانی؟!! حتی حیوونا هم بچه ـشونو به خاطر خودشون نمی فروشند. من داغ این بچه رو به دلت می ذارم.
romangram.com | @romangram_com