#ازدواج_توتیا_پارت_212

هادی- نمی تونستی سه ساعت صبر کنی صبح شه بعد بخوری؟ مگه بچه ای؟
– خب هرچی خورده بودم ـو بالا آوردم.
هادی- مثل آدم غذا گرم کن بخور خب. ای خدا.. روز به روز حالت وخیم تر می شه.
هادی رفت به طرف دستشویی. زودتر از هادی جلوی دستشویی حاضر شدم و گفتم: بذار اول من برم.
هادی با لحن کنایه آمیزی گفت: بفرمایید.
صبج هادی صدام زد و گفت:
– توتیا! توتیا!! تو چرا بلند نمی شی؟ ساعت هفت شده.
– نمیتونم خیلی خوابم می یاد.
– پس من صبحونه چی بخورم؟ شده کار هر روزت. مگه مرگ خواب داری؟
– تورو خدا بذار بخوابم.
– تا صبح راه رفتی حالا من ـو گرسنه می فرستی سر کار؟ پاشو حداقل یه چایی بذار.
– نمی تونم خوابم می یاد.
– هادی با عصبانیت گفت: توتیا! الان یه هفته است به من صبحونه نمی دی.
پتو رو سرم کشیدم و خوابیدم، هادی هم با عصبانیت از جا بند شد و رفت. اونم گرسنه.. و من تا ساعت یازده خوابیدم و از خواب که بیدار شدم دوباره رفتم سراغ انگور. وای فقط یه خوشه انگور داشتم. انگورم که تموم شد عین مرغ سرکنده شدم و رفتم طبقه ی پایین. در خونه ی مادر جون ـو زدم و مادر جون تا منو دید گفت:
– سلام عروس خوشگلم، چی شده؟
– مادر جون ببخشید.. ” خب یهو بگی انگور می خوای که می فهمه حامله ای..”
– اِم.. می خوام یه دسر برای هادی درست کنم انگورم تموم شده. انگور دارید؟
مادر جون خندید و گفت: الهی فدات بشم، نه مادر ندارم.
مایوس گفتم: ندارید؟! “رفتم بالا و زنگ زدم هادی و تا هادی گفت: بله. گفتم:” هادی کِی می یای؟
هادی- کِی میام؟ شش هفت ماهه که ساعت هشت و نه می یام.
– داری میای انگور بخر.
هادی با تعجب گفت: تازه سه چهار کیلو انگور خریدم که.
با عجله گفتم: خب تموم شد، بخر دیگه. خداحافظ.

romangram.com | @romangram_com