#ازدواج_توتیا_پارت_211
با تعجب به هادی نگاه کردم و با کمی خجالت گفتم: خب گرسنه ام بود.
هادی- خب آروم بخور.
غذا رو تا ته خوردم ولی همین که از جا بلند شدم حالم به هم خورد و همه رو بالا آوردم، هادی از همون هال خونه گفت:
– انقدر غذا نمی خوری که معده ـت تعجب کرد و همه رو بالا آوردی، از بس خوردی. حالت خوبه؟
با ترس و لرز به آیینه نگاه کردم، چشمام دو دو می زد. هادی به زودی می فهمه. اگر دو شب دیگه بالا بیارم تمومه.. می فهمه.
هادی- توتیا؟! باز غش کردی؟
– نه خوبم.
از دستشویی که اومدم بیرون هادی رفت تلفن بزنه. سریع در یخچالو باز کردم. از تو یخچال بدون این که ظرف میوه رو بیرون بیارم انگور می خوردم. ظرف و ظروفا رو جمع کردم و شستم. تا دیروز که خوب بود آخه چرا یهو اینطوری شدم؟!! حتماً باید پنج شش هفته ام باشه.
چقدر هوای خونه گرم بود. رفتم کولر رو روشن کردم و جلوی کولر ایستادم. وای چقدر ل*ذ*ت بخش بود. خنکی کولر..
توی جیب دامنم چند تا حبه انگور انداخته بودم همینطوری جلوی کولر که ایستاده بودم دسته ی انگور های دونه ارغوانی ـو تو دهنم می ذاشتم انگار خدا خوشمزه ترین نعمت دنیا رو آفریده بود. جلوی این کولر خنک فقط یه خواب طولانی می چسبید. همین و بس.
– تویتا!!
از ترس انگور پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن. هادی دو تا زد پشتم و گفت: باز داری انگور می خوری؟ خب رودل می کین می میری. ما هر روز باید به خاطر تو بیمارستان باشیم؟ چرا انقدر کولر رو زیاد کردی؟ مگه آتیش تو تنت داری؟ سینوزیتم اود کرد از دست تو.
– نه تورو خدا کمش نکن، خیلی گرمه.
هادی- برو یه لیوان چایی بریز بیار ببینم.
رفتم طرف دستشویی و گفت: مگه دو دقیقه پیش نرفتی دستشویی؟! کلیه ـت با چه دوری کار می کنه؟
– خب دستشویی دارم. نرم؟
هادی با حرص گفت: خیر سرت.
**
.. وای از گرسنگی از خواب بیدار شدم. چقدر ه*و*س نون بربری کرده بودم. توی فریزر داشتم. از فریزر نون بربری رو درآوردم و م*س*تقیم روی آتیش گذاشتم. دلم می خواست حسابی برشته و سوخته بشه. بوی نون که به مشامم خورد.. واای.. بو می کشیدم. انگار یه عمر بود نون نخورده بودم. دود نون بالا رفت و گاز رو خاموش کردم و شروع کردم به خوردن قسمت های سوخته ی نون.
هادی با قیافه ی خواب آلود و خشن جلوی آشپزخونه ظاهر شد. از ترس سکته کردم. با عصبانیت گفت: دیوونه! دیوونه!! فکر کردم خونه آتیش گرفته. زده به سرت؟ نصفه شبی بلند شدی نون می سوزونی می خوری؟
– خب گرسنه ام بود.
– غذا تو خونه پیدا نمی شه که نون سوخته می خوری؟
لبمو گزیدم. الان می فهمه حامله ام.
romangram.com | @romangram_com