#ازدواج_توتیا_پارت_210
– محسن حرف تلخو یه بار نزنی تا عمر داری تو گوشت می مونه، می دونم چیکار کردم که تو گل موندم. چاره رو بگو.
محسن- خوب می دونم که می دونی چاره چیه. پاشو صورتتو بشور فکر کردن نداره، اگر قرار باشه فکر کنم و فکر کنی، دین و ایمون نمی ذاره غلط بری. ولی باید غلط رفت. هادی از این که هست بدتر می کنه. برو خونه ات صداتو در نیار وقت دکتر می گیرم اول باید بفهمیم چند وقتته بعد بقیه ی کارارو می کنیم. به هیچ کس نگو. حتی به نرگس. اگر بفهمه دق می کنه. طاقت نداره، راز رو به کسی بگی دیگه راز نیست. این رازه بین من و تو حواست جمع باشه هادی کوسه است. با شنیدن صدای ضربان قلب طعمه ی خودشو پیدا می کنه و «ف» بگی تا فرحزادو می خونه. فهمیدی چی گفتم یا نه؟
با همون حال سر تون دادم و از جا بلند شدم. محسن برام ماشین گرفت و کرایه رو حساب کرد و گفت: بهت زنگ می زنم.
به شقیقه ام اشاره کرد و گفت: حواستو جمع کن.
تا برسم خونه سرم هزار و یک راه نرفته رو رفت و دلم شور زد و اشکام جاری شد. یادم نمی ره اون شب هادی رو دیدم انگار اولین بار بود که می دیدمش. تا منو دید گفت:
– چیه؟ چرا چشمات قرمزه؟
– داشتم پیاز خورد می کردم بذارم تو فریزر. تازه تموم شد.
– رفتی دکتر؟
– آره، خوب شدم.
– پس چرا رنگ و روت این مدلیه؟
– ولی گفت خوب شدم.
– دارو دیگه نداد؟
– نه گفت خوب شدی دیگه لازم نیست دارو بخوری.
– خب چرا وایستادی منو نگاه می کنی؟ برو شام ـو بکش دیگه.
دستام از استرس یخ کرده بود، قاشق ده بار از دستم افتاد انقدر که دستم می لرزید. سفره رو چیدم و غذا رو کشیدم. احساس می کردم هر آن هادی می فهمه که موضوع از چه قراره، انگار که می تونه ذهن منو بخونه. داشتم از اضطراب می مردم. هادی اومد و عین سربازای آماده به خدمت کنار اپن ایستاده بودم. هادی با تعجب نگاهم کرد و گفت: خب بشین دیگه چرا ایستادی؟
سریع سر جام نشستم و هادی گفت:
– تنها رفتی دکتر؟
– آره تنها رفتم.
– هستی و مادر رفتن بیمارستان؟
– آره صبح رفتن.
– غذای حسام و هانی رو گذاشتی پایین؟
– ییه، نه بیچاره ها یادم رفت. ” از جا بلند شدم و غذاشون ـو کشیدم و گفتم:” صداشون کنم بیان همین جا…
هادی دیس ظرف و خورشت رو گرفت و رفت به طرف طبقه ی پایین. وای هادی آخر می فهمه که من چمه، داشتم از گرسنگی می مردم. یه عالمه غذا برای خودم کشیدم و شروع کردم به تند تند خوردن، هادی اومد بالا و با تعجب منو نگاه کرد و گفت: توتیا به خدا تو یه چیزیت می شه، مگه از قحطی اومدی؟
romangram.com | @romangram_com