#ازدواج_توتیا_پارت_209
– توتیا!! توتیا!!!
انقدر با شدت عق می زدم که نمی تونستم سرمو بلند کنم ببینم کیه، دستش که بهم رسید تازه فهمیدم محسنه جون مطب دکترم نزدیک مغازه ی محسن بود..
بی حال سرمو بلند کردم محسنو دیدم انگار تنها کسی بود که تو دنیا داشتم، انگار نزدیک تر از محسن کسی رو نداشتم. زدم زیر گریه و محسن دلواپس گفت: چیه؟!! چرا گریه می کنی؟ چرا بالا می آری؟ توتیا؟!! هادی چیکار کرده؟!! با توأم حرف بزن دلم از دهنم در اومد. چه اتفاقی افتاده؟!! کجا بودی؟
– محسن بدبخت شدم..
دستمو به پشیمونیم گرفتم. حالا چه خالی به سرم بریزم؟ بدبخت شدم رفت. هادی اگر بفهمه غوغا به پا می کنه، چیکار کنم؟ نمی دونم چطوری از مطب زدم بیرون. سرم پر از هوا بود. دستمو رو شکمم گذاشتم، این دیگه چه گندی بود به زندگیم زدم؟ حالا چیکار کنم فقط پنج ماه به پایان زندگیمون مونده و من حامله ام؟!! هادی پدرم ـو در میاره.. فکر می کردم سرگیجه و بی حالیم بر می گرده به قطع کردن دارو هام.. هادی مجبورم می کنه بچه رو سقط کنم اگر این کار رو نکنم باید تنها بچه رو بزرگ کنم.. یعنی چند وقتمه؟ چرا من عقلم ساقط شده؟ لعنت به من چه غلطی دارم می کنم؟ چیکار کنم خدایا.. چی کا کنم؟ آخر این نهایت بدبختی که نصیب من شده.. وای وای.. اگر مادر جون اینا بفهمند. اگر خان عمو بفهمه هم من هم هادی بدبخت می شیم.. چیکار کنم؟ از هولم زدم زیر گریه. مهم نبود تو خیابونم و همه دارن نگام می کنند. مهم اینه که من احتمالاً بدبخت ترین آدم روی زمین بودم. توی اون موقع که به زودی می بینی دین و ایمان و زندگی و دنیام بین بدترین دوراهیه گیر کردم.. حالا که انگار فهمیدم تازه حال و هوای زن باردار رو داشتم به دست می آوردم، بین اون گریه و هق هق شروع کردم به عق زدن!! اِ!!! تا حالا که عق نمی زدم!! وای همه می فهمند..
– توتیا!! توتیا!!!
انقدر با شدت عق می زدم که نمی تونستم سرمو بلند کنم ببینم کیه، دستش که بهم رسید تازه فهمیدم محسنه جون مطب دکترم نزدیک مغازه ی محسن بود..
بی حال سرمو بلند کردم محسنو دیدم انگار تنها کسی بود که تو دنیا داشتم، انگار نزدیک تر از محسن کسی رو نداشتم. زدم زیر گریه و محسن دلواپس گفت: چیه؟!! چرا گریه می کنی؟ چرا بالا می آری؟ توتیا؟!! هادی چیکار کرده؟!! با توأم حرف بزن دلم از دهنم در اومد. چه اتفاقی افتاده؟!! کجا بودی؟
– محسن بدبخت شدم..
– چی شده؟ با هادی دعوات شد؟ زدی به سر و کله اش؟
انقدر هق هق می کردم که نمی تونستم حرف بزنم، محسن با آرامشی که سعی می کرد حفظش کنه گفت: آروم باش، آروم. بیا بریم مغازه ببینیم چی شده.
کمکم کرد از جا بلند شم و رفتیم تو مغازه و یه لیوان آب بهم داد، کمی آروم شدم و ماجرا رو براش تعریف کردم.. انگار به محسن تیر خلاصی زدن. یکه خورده منو نگاه می کرد و پلک نمی زد. با گریه گفتم: منو نگاه کن، بگو من چیکار کنم؟
محسن- وای توتیا! وای توتیا!! من به تو چی بگم؟! “از جا بلند شد و عرض و طول مغازه رو رفت بالا و پایین و گفت:” دِ اگر این بچه دنیا بیاد که هم خودتو بدبخت کردی هم اون بچه رو. فکر کردی هادی به پات می مونه؟ این یه بی خردیه که خدا می دونه.. عقل و محبت و معرفتش اون ور دنیاست. زن و بچه سیری چند. اگر بند ـو آب بدی و مادرش اینا بفهمند خودتو انداختی تو هچل توتیا.. وای.. ” با عصبانیت داد زد:” مگه هادی رو نمی شناسی؟
بلند بلند گریه کردم و گفتم: اگر هادی بفهمه منو می کشه، از هر کی بخت برگرده سوار شتر هم بشه سگ گازش می گیره.
محسن با هول و ولا صندلی رو جلو کشید و روبروم نشست و گفت:
– تا کی قرار داد کردید که با هم باشید؟
با گریه به محسن نگاه ککردم و محسن جدی گفت: جواب منو بده.
– تا سر سال.
محسن- آخه بی عقل، پنج ماه دیگه سر سالتونه که.
با گریه گفتم: چیکار کنم؟
محسن با حرص گفت: آخه بِکَنمت یا بسوزونمت دم مسجد، با دست تو حنا گذاشته ی خودت اومدی اینجا می گی چیکار کنم؟ چاره گ*ن*ا*ه کبیره ـست، آتیش جهنم روشن کن فوت کن گر بگیره.
با گریه و التماس گفتم: محسن.
محسن- جز زدم بالا رفتم پایین اومدم گفتم: «توتیا داری لج می کنی، نکن. دودمانت ـو به باد نده وقتی سر لج می افتی می شی خوره می افتی به جون خودت و هر کی دورته.»
romangram.com | @romangram_com