#ازدواج_توتیا_پارت_208

– چشم قربونت برم، خداحافظ.
خوش به حالشون رفتن شمال.. تارا چه حالی می کنه، خاک بر سرت تا خونه ی مادرتم نمی تونی بری بعد تارا.. به اون می گن زندگی. اینم زندگیه تو داری؟ بسوز آتیش بگیر لگد به بخت زدن یعنی همین حال و روز. تو اینجا پوست تخمه ی شوهرت و برادراشو جمع می کنی تارا داره از تابستون نهایت استفاده رو می بره، خاک بر سر بی لیاقتت، الان از زنِ.. لبهامو روی هم فشردم. هر چقدر هم خودمو سرزنش کنم آروم نمی گیرم. هرگز اون روزا بر نمی گرده و من قربانی بی رحمی و بی عقلی خودم هستم، یعنی الان دارن چیکار می کنن؟ حتماً رفتن ویلای شمال ـشون.. کنار دریا چقدر خوش می گذره، تارا تموم ل*ذ*ت های از دست رفته ی منو چشید.. اگر .. حتی اگر این سفر ها و راحتی زندگی هم نبود همین که اون در کنارم بود همه چیز خب بود.
هانی و حسام بلند گفتن: زن داداش ببخشیدا.. با اجازه.
– دارید می رید؟ فوتبال تموم شد؟
مادر جون- آره بالاخره مزخرف، مادر من می رم پایین شام درست نکن بایید پایین امشب هستی اینا دارن می یان.
– می یاد که بره بیمارستان؟
مادر جون- آره پس فردا وقت زایمان داره.
– به سلامتی، کمک خواستین صدام کنین.
مادر جون اینا که رفتن هادی طبق پیش بینیم متلکشو انداخت و گفت: فردا می ری دکتر بگو یه درد به دردام اضافه شد و اونم ادرار برای ضعف اعصابه.
هادی رفت گرفت خوابید، از تمسخرش چقدر ناراحت شده بودم.. علی موند وحوضش.. عین کنیز فقط خونه رو باید تمیز می کردم، از زندگی چی فهمیدم؟! یه خوشه ی دیگه ی انگور برداشتم و نشستم خوردم..
***
جواب آزمایشمو که دکتر دید ازم خواست معاینه ام کنه، بعد معاینه گفت:
– با این که نباید سر خود دارو هاتو قطع می کردی ولی چه خوب که این کاری کردی، خودت خبر داشتی؟
– از چی؟!!
– به شوهرت گفته بودم تا زمانی که دارو مصرف می کنی نباید حامله بشی.
یکه خورده به دکتر نگاه کردم، انگار سطل آب یخ رو سرم ریختن، تنم یخ کرد و گفتم:
– ببخشید؟
دکتر- شما باردارید.
هول شده گفتم: حتماً.. حتماً اشتباه شده.
دکتر- من معاینه ات کردم.
وارفته گفتم: وای.. هادی منو می کشه.. وای..
دکتر- می فرستمت دکتر زنان برای سونوگرافی..
دستمو به پشیمونیم گرفتم. حالا چه خالی به سرم بریزم؟ بدبخت شدم رفت. هادی اگر بفهمه غوغا به پا می کنه، چیکار کنم؟ نمی دونم چطوری از مطب زدم بیرون. سرم پر از هوا بود. دستمو رو شکمم گذاشتم، این دیگه چه گندی بود به زندگیم زدم؟ حالا چیکار کنم فقط پنج ماه به پایان زندگیمون مونده و من حامله ام؟!! هادی پدرم ـو در میاره.. فکر می کردم سرگیجه و بی حالیم بر می گرده به قطع کردن دارو هام.. هادی مجبورم می کنه بچه رو سقط کنم اگر این کار رو نکنم باید تنها بچه رو بزرگ کنم.. یعنی چند وقتمه؟ چرا من عقلم ساقط شده؟ لعنت به من چه غلطی دارم می کنم؟ چیکار کنم خدایا.. چی کا کنم؟ آخر این نهایت بدبختی که نصیب من شده.. وای وای.. اگر مادر جون اینا بفهمند. اگر خان عمو بفهمه هم من هم هادی بدبخت می شیم.. چیکار کنم؟ از هولم زدم زیر گریه. مهم نبود تو خیابونم و همه دارن نگام می کنند. مهم اینه که من احتمالاً بدبخت ترین آدم روی زمین بودم. توی اون موقع که به زودی می بینی دین و ایمان و زندگی و دنیام بین بدترین دوراهیه گیر کردم.. حالا که انگار فهمیدم تازه حال و هوای زن باردار رو داشتم به دست می آوردم، بین اون گریه و هق هق شروع کردم به عق زدن!! اِ!!! تا حالا که عق نمی زدم!! وای همه می فهمند..

romangram.com | @romangram_com