#ازدواج_توتیا_پارت_207

تا هانی و حسام از جا بلند شدن فوتبال شروع شد و دوباره سه تایی سر جاشون ساکن شدند راستش خجالت می کشیدم برم دوباره دستشویی، انگار یه درد به دردام اضافه شده بود ولی نمی تونستم نگه دارم و رفتم و اومدم. تلفن زنگ خورد، رفتم به طرف تلفن و برداشتمش، مامان بود. با نگرانی گفت:
– توتیا جان؟
هادی همینطوری از وقتی رفته بودم دستشویی داشت نگام می کرد. حتماً می گه چرا انقدر دستشویی می ره، کافیه مادر جون اینا برن متلک بندازه.
– سلام مامان خوبی؟
– سلام مادر چرا دیشب نیومدید؟ نگران شدم.
– هادی یه کم کار داشت، نشد بیاییم. ظهر هم که فوتبال داشت دیگه از جلوی تلویزیون جنب نخورد.
هادی نگاهشو ازم برداشت. وای چقدر گرم بود.
مامان- رفتی دکتر؟
– نه فقط جواب آزمایشمو گرفتم، هنوز فرصت نکردم برم دکتر ولی داروهامو دو هفته است خودم قطع کردم.
مامان شاکی گفت: واسه چی این کارو کردی؟ بدون مشورت دکتر؟!
– آخه حالم که بهتر شده، حالام می رم دکتر بهش می گم که قطع کردم دیگه.
مامان- امان از دست تو، فردا حتماً بری دکتر ها.
– چشم، امیر علی خوبه؟
مامان- آره، محسن بردتش پارک.
– تارا اینا نیومدن؟
مامان- تارا اینا که نیستن، رفتن شمال.
– دو تایی؟!!
روسریمو باز کردم و خودمو باد زدم، هادی به طرفم نگاه کرد و اخم کرد، یعنی روسریتو درست کن.
مامان- نه با خانواده ی شوهرش، به ما هم گفتن ولی من دلشوره ی تو رو داشتم راستش، نتونستم برم.. نگران این آزمایشم.
– اوه، نگران چی هستی؟ مگه مریضی نا علاج دارم؟ یه آزمایش ساده است دیگه.
مامان- وای زبونتو گاز بگیر، آخه برای چی توی این سن باید ضعف اعصاب داشته باشی؟ به خدا توتیا شب و روزا از فکرت در نمی یام.
– مامان تورو خدا خودتو اذیت نکن، به خدا من خوبم.
مامان- صدای زنگ در می یاد، من خداحافظی می کنم رفتی دکتر به من خبر بدی ها، به اون شوهر بی رحمتم بگو کمتر اذیتت کنه بیارتت اینجا دلم یه ذره شده.

romangram.com | @romangram_com