#ازدواج_توتیا_پارت_206

– حالم بهتر شده، آزمایش نمی خواد دیگه.
مادر جون- نه مادر الان یه ماه هم دیر شده می خوای باز از حال بری بعد بری دکتر؟ باید زودتر بری بالاخره دارو ها رو کم و زیاد کنه دیگه.
هستی- آره الکی دز دارو ها زیاد نباشه بخوری.
تارا- خیلی سهل انگاری.
– خیله خب. می رم.
تارا- فردا من بیکارم می یام دنبالت با هم بریم آزمایشگاه.
هستی- آره اینطوری خیالمون راحته که تو دکتر رفتی.
فردای اون روز با تارا رفتیم آزمایشگاه و کی آزمایش دادم و قرار شد پس فردا که جوابمو گرفتم برم دکتر تا داروهامو کم کنه.
اون روز برادرای هادی و مادرش اومده بودند بالا، پسرا داشتن فوتبال نگاه می کردند، درست عین سه تا پسر بچه بودند. همچین سر و صدا کرده بودن که صدا به صدا نمی رسید و همینطوری هم تخمه می خوردن و انقدر محو دیدن فوتبال بدن که جای این که پوست تخمه ها رو توی ظرف بریزند می ریختن رو زمین و رو مبل، هر دفعه هم که گلی زده می شد از جا بلند می شدن و تموم آشغالا رو روی فرش می ریختن. برای سومین بار داشتم پیش دستی هاشونو خالی می کردم و باری چهارمین بار یه خوشه ی انگور برداشتم. هادی یه نیم نگاه به من انداخت و بعد به تلویزیون نگاه کرد که مادر جون گفت: اِ! بسه دیگه سرمون رفت. خودتونو مچل کردین هی این توپو می ده به اون همه می دون دنبال اون یه نفر، چیه اینم شد بازی؟
چقدر گرم بود، داشتم آتیش می گرفتم، کولر رو زیاد کردم و هادی گفت: هوا که خوبه چرا زیاد کردی؟
– به نظرم خیلی گرمه، نه؟
هانی- بازی چیه مادر من؟ ورزشه..
حسام- اَه هانی برو عقب دیگه، نصف تلویزیون رو هانی گرفته.
هادی- هیس، می ذارید بفهمیم یا.. ” سه تایی یهو با هم داد زدن:” گل!!
از ترس از جا پریدم و هانی و حسام زدن زیر خنده، مادر جون گفت:
– پاشید، بسه دیگه هی شما بخورید بریزید زن داداشتون جمع کنه.
– نه مادر جون چیکارشون داری؟ یه جمعه رو دارن چرا محدودشون می کنی؟
مادر جون- از کمر افتادی مادر انقدر جمع و جور کردی، این هادی هم از اون دو تا بدتره، نگاه زیر پاتو، پیش دستی الکی تو دست گرفتی؟
هادی- خب الان موقع جمع کردنه؟
– من پوست میوه ها رو تو سطل خالی کردم که دوباره میوه براتون بذارم.
مادر جون- بستشونه رودل می کنند. تا حالا سه کیلو میوه خوردن. دریا کنار انداخته اینارو، هانی با توأما، پاشید رفت تبلیغ دیگه، پاشید جمع کنید این بساطو..
– نمی خواد مادر جون بذار راحت باشن..
هادی- باشید جمع و جور کنید ببینم.

romangram.com | @romangram_com