#ازدواج_توتیا_پارت_205
– چرا امیر مسعود نیومد؟
تارا- رفتن اصفهان.
هستی- اصفهان برای چی؟
تارا- برای همین کارای کارگاه دیگه، سفارش ببرن، بگیرن، قرار داد ببندن.. چه می دونم از این کارا دیگه، ماشالله محمد صدرا امان به امیر مسعود نمی ده، نفس.. “تارا یهو ساکت شد و سریع بحثو عوض کرد و گفت:” اسم بچه رو چی می خواید بذارید؟
محمد صدرا هم رفته اصفهان؟ اون روز اگر تهران بود جرئت نداشتم نامزدی رو به هم بزنم، چرا باید می رفت تا من خودمو بدبخت کنم؟ الان هم رفته اصفحان، کاش اون موقع امیر مسعود باهاشون کار می کرد و امیر مسعود جای محمد صدرا می رفت، شاید الان استغفرلله.. گ*ن*ا*ه داره من شوهر دارم.. شوهر؟! پوزخندی زدم.. کدوم شوهر؟ مترسکی که کنارمه یا اونی که با همسرش با من زندگی می کنه؟ گاهی حس می کنم شیده کنار ماست.. با ما غذا می خوره، تو خونه راه می ره، حتی کنارمون می خوابه، گاهی که هادی یه کار غیر ممکن رو ممکن می کنه احساس می کنم شیده تو جسمم فرو رفته که هادی باهام خوب تا کرده..
هستی- توتیا.. توتیا.. وا!!! توتیا با توأم..
– بله؟
تارا- یه ربعه داره صدات می کنه. کجایی؟ چرا باز رنگ و روت عوض شده؟
– ببخشید حواسم نبود، چیه؟
هستی- به نظرت اسم بچه امو بذارم فریال قشنگه؟
لبخندی زدم و گفتم: آره خیلی شیکه.
مامان و آهو خانم به جمع ما پیوستن.. آهو خانم گفت:
– امیر علی بیا اینجا ببینمت.
امیر علی از گردنم آویزون شد و گفت: نه.
آهو خانم خندید و گفت: ماشالله چقدر توتیا رو دوست داره.
تارا- آره ولی بچه تر که بود خیلی با توتیا لج بود، یادته توتیا؟
امیر علی رو ب*و*سیدم و گفتم: اون موقع بچه بود نمی فهمید، الان مرد شده..
آهو خانم- ماشالله.. چقدر بهت می یاد.. ایشالله سیسمونی بعد رو برای توتیا بیاییم..
تارا محکم تر از بقیه گفت: ایشالله..
– تو انقدر ذوق داری چرا خودت بچه نمی یاری؟
تارا سریع گفت: امیر مسعود هنوز دانشجو اِ!
– خوبه دانشجو شد که تو همه چیزو با دانشجو بودنش بهونه بیاری.
مامان- توتیا رفتی آزمایش بدی؟ مگه دکتره نگفته بود بعد یه ماه آزمایش بده ببینیم حالت بهتر شده یا نه؟
romangram.com | @romangram_com