#ازدواج_توتیا_پارت_202

– بخواب عمو جان، بخواب.. نیومدم که تو با این حال و روزت از جا بلند بشی. اومدم یه سر بهت بزنم.
– سلام، ببخشید تورو خدا منو اینطوری می بینید.
– مگه مریضی دست توئه؟ ایشالله زودتر خوب می شی خبرش بهم رسید که حال خوشی نداری.
– شرمنده باید الان پاشم ازتون پذیرایی کنم..
خان عمو- این چه حرفیه؟ مگه من غریبه ام؟ ” چقدر مهربون بود، درست مثل چهره اش.. قد و قواره تو پر و متوسطی داشت. با محاسن جو گندمی که قیافه اشو عاقل مردی مهربون مثل ذاتش نشون می داد..”
خان عمو- باید برای عروسیتون میومدم، ولی نتونستم. باید منو ببخشی..
– خواهش می کنم.
خان عمو- از این که همسر هادی هستی خیلی خوشحالم. مطمئن هستم که برادرمم همینقدر خوشحاله..
لبخندی زدم و آهو خانم با یه سینی چای اومد تو اتاق و گفتم: مادر جون ببخشید..
مادر جون لبشو گزید و گفت: تو چقدر تعارفی ای دختر! می بینی خان عمو؟ انگار من غریبه ام.. صد بار هم برم تو این اتاق و بیام بار عذر خواهی می کنه.
خان عمو لبخندی از رضایت زد و گفت: داره تربیت و شخصیت ـشو نشون می ده.
– خجالتم ندید وظیفه ـمه.
خان عمو- باید قواتو به دست بیاری. خیلی ضعیف هستی.
– بله حتماً..
خان عمو- هادی بدخلقی می کنه؟
با غم و ناراحتی گفتم: نه.
خان عمو- جلوی من شوهرتو خوب جلوه نده، اخلاق و خلق و خوی هادی زیر دست منه. خوب می دونم چه اخلاقایی داره پس با من روراست باش. پدر و مادرت زحمت برات نکشیدن یه پارچه خانمت کنند که دست بی عقل پسرا پر پر بشی، وظیفه ی منِ بزرگته.. مسئولیت دارم که التیماتوم بدم گوشش ـو بپیچونم که خودشو اصلاح کنه. جوونه و سرش باد داره. ولی چاره ی این سر پیش منه، به من بگو که ناروا نصیحت نکنم و تذکر ندم. نمی خوام اون دنیا شرمنده ی روی خدا و پدر خدا بیامرز و برادرم باشم. من موظفم دخترم. شنیدم که چند بار غیرتشو آویزون چوب رختی کرده و ضعیف کشی کرده، حسابش ـو کردم می خوام اونی رو که باعث می شه تو توی این تخت بیوفتی رو بدونم که فکر نکنه هر کاری که دلش می خواد ـو می تونه بکنه و کسی بهش حرفی نزنه.
لبخندی تلخ زدم و گفتم: خیلی ممنون از لطفتون، کار هادی زیاده حوصله اشو کم کرده، من هم لای پر قو بزرگ نشدم، کسلتم تقصیر خودمه به هادی خرده نگیرید. شوهر خوبیه.
خان عمو- حتماً خاطرشو خیلی می خوای که آبرو داریش ـو می کنی، توی این دوره زمونه دختری مثل تو نایابه. شانس در خونه ی کسی رو زده که قدر نمی دونه.
– خواهش می کنم خجالتم ندید.
صدای کلید انداختن هادی اومد و گفتم: هادیه.
آهو خانم- بشین تو، مگه دکتر نگفته استراحت مطلق؟ برای چی راه می افتی؟ بخواب سرگیجه داری.
هادی از جلوی در صدا زد: توتیا.

romangram.com | @romangram_com