#ازدواج_توتیا_پارت_201

– نمی تونم، آخه دلم داره از دهنم در می یاد.
– من خوبم. تارا.. عقد تاراست… برو..
محسن- بعد عقد می یام.
– نه نیا، بمون. هوای مامانو داشته باش. حالم جا بیاد می یام.
محسن- فعلاً بستری ای ..
– من خوبم.
محسن با کمی جدیت از عصبانیت گفت: بستریت کرده، راه نیوفت بذار حالت جا بیاد.
مامان دستمو ب*و*سید، پیشونیم ـو هم ب*و*سید و گفت:
– من که طاقت نمی یارم، بر می گردم. زود میام مامان جان.
– از تارا از طرف من عذر خواهی کن.. ” با بغض گفتم: ” نمی خواستم اینطوری بشه.
موبایل محسن زنگ خورد، به صفحه ی موبایل نگاه کرد و بعد یه نگاه به من کرد و جواب داد: الو.. خوبه.. به هوش اومد.. می گم برات. داریم میایم بهت می گم.. مادش شوهر ایناش اومدن کنارشن.. می میای دنبال نرگس و می بریش؟!! خیله خب گوشی.. ” محسن یه نیم نگاه به من کرد و بعد آروم به مامان گفت:” محمد صدرا می گه میاد دنبال تو، تو با محمد صدرا برو من پیش توتیا می مونم.
– نه محسن تو هم برو، با هم برید. خواهش می کن. این عروسی تارا و امیر مسعوده..
هادی اومد تو اتاق و محسن گفت: الو محمد صدرا نمی خواد بیای خودم دارم می یام.. “محسن آرنج مامانو گرفت که همراه خودش ببره و در حین رفتن گفت:” چرا داد می زنی؟ توتیا می گه..
هادی خشک و جدی به من نگاه کرد و گفت:
– محمد صدرا می خواست بیاد عیادتت؟
مادر جون- هادی؟! بس نیست انداختیش تو بیمارستان؟
هادی- من؟! نکنه من قرص خواب آور بهش دادم کهک از حال بره تو عروسی شرکت کنم؟
هستی- به خدا برادرم نبودی همین خیال رو در موردت می کردم.
هادی شاکی هستی رو نگاه کرد و گفتم: تورو خدا جر و بحث نکنین..
مادر جون- تو استراحت کن مادر، هستی تو برو شوهرت پایین منتظره.. من و هادی هستیم. ” هستی من و ب*و*سید و گفت:” مراقب خودت باش. خداحافظ..
– تو هم همینطور، خداحافظ.
مادر جون کنارم نشست و هادی هم شروع کرد با موبایلش ور رفتن.
تمام فکر و ذکرم عروسی تارا بود و تا فردا صبح حالم همونطور وخیم بود. حتی یه لحظه هم که از جا بلند می شدم دست و پام می لرزید. و نمی تونستم به تنهایی راه برم و سرگیجه ی بدی داشتم. دو روز بیمارستان بستری بودم و روز سوم به شرط استراحت مطلق به خونه رفتم. وقتی خونه رفتم که خان عمو هم اومده بود که مثلاً عروسی هادی رو ببینه که منم با اون حال و اوضاعم تو اتاقم بستری بودم. خان عمو که وارد شد خواستم بلند شم که گفت:

romangram.com | @romangram_com