#ازدواج_توتیا_پارت_200

مامان با لحن سنگینی گفت: بچه ام تو بیمارستانه.. کجا برم؟ کی بالا سرش باشه؟
هادی- خب من هستم، مگه قرار نیست امروز عقد کنون هم باشه؟ خب شما برید..
مامان- هادی خان، شما که همه ـش بیرونی داری با تلفن حرف می زنی. به امید شما ولش کنم برم؟
چشمامو باز کردم و مامان هراسان گفت:
– توتیا جون، مامان جان حالت خوه؟
– چی شده؟!!
مامان د زیر گریه و گفت: الهی مادرت بمیره برات، چرا به این روز افتادی جگر گوشه ام؟
محسن- نرگس!
هادی نچی کرد و از اتاق بیرون رفت، پشت بندش صدای نگران مادر جون و هستی اومد. مادر جون دلواپس گفت:
– توتیا! خاک بر سرم چی شده؟ چرا حالت بد شد؟
مامان- آهو خانم دست شما درد نکنه..
– مامان، مامان جونم.. مامان..
محسن- نرگس!
آهو خانم بی خبر از همه جا گفت: چی شده؟!!
محسن- از حال رفت، دکتر می گه به خاطر ضعف بوده، ولی ضعفش اونقدر نبوده که حالش بد شه، به خاطر همین گفت از ضعف اعصاب بوده..
آهو خانم گفت وا رفته گفت: از اعصاب؟!!
مامان همینطوری گریه می کرد و دست منو تو دستش می فشرد. با بی حالی گفتم: خوبم، برو پیش تارا منتظره..
مامان با گریه گفت: کجا برم مامان؟ کجا برم آخه؟
– محسن.. مامانو ببر، تارا.. عروسیشه الان دلواپس می شه. برید..
آهو خانم- نرگس خانم شما برو من هستم. از کنارش جنب نمی خورم برو مادر الان تارا منتظر شماست.
هستی- نرگس خانم بلند شید، توتیا که به حال اومده ما هم کنارشیم.
– پاشو مامان جان، محسن.
محسن آرنج مامان ـو گرفت و مامانو از جا بلند کرد و مامانم گفت:

romangram.com | @romangram_com