#ازدواج_توتیا_پارت_199

نممی دونم کی آماده شدم ولی حتی با اون همه آرایش و آراستگی من هنوز همون توتیای زردنبوی نحیفی بودم که هر کی منو از دور می دی می فهمید که من گرفتار درد عظیم غم و غصه ام.. از چشمام غم فریاد می زد. دیگه شادابی پارسال رو نداشتم با وجود اینکه عزیزم ـو از دست داده بودم ولی حال و روزم خیلی خیلی بدتر از اون روزا بود..
محسن و هادی هر دو اومدن دنبالمون. محسن تا منو دید اومد جلو و گفت:
– حالت خوبه؟!
– آره نگران نباش، امیر علی کو؟
محسن—پیش مامانمه، چرا انقدر بی حالی؟ مریض شدی؟
– نه برای این آرایشه ـست.. من برم خداحافظ..
امیر علی پیش مهری خانمه؟! ببین چقدر صلح و صفا زیاد شده که مهری خانم بچه ی زن پسرش ـو نگه می داره و همه چی آرومه الا زندگی من بدبخت که با دست خودم آتیش زدم. سوار ماشین شدم و هادی گفت: پدر خونده چی می گفت که پرید طرفت؟
– حالم ـو پرسید، فکر کرد مریضم.
– می گفتی انقدر چشم گذاشتم رو لباس تارا که به این حال و روز افتادم، که فکر نکنه زندگی با من حالتو زار کرده.
جواب هادی رو ندادم و گفت: دو ساعته جلوی در منتظرم، از نُه صبح تا حالا داری فقط رو سرو صورتت ماله می کشی؟ عروس یکی دیگه بود..
– هادی! تورو خدا حرفای تکراری نزن.. تا تارا آماده بشه و نوبت من بشه طول کشید. من فقط موهامو درست کردم. می بینی که آرایش زیاد نکردم تو مثل عروسی هستی وادارم می کنی تو ماشین پاکش کنم.
هادی- عروسی تو تالاره؟
سری تکون دادم و چشمم به دستبندم افتاد، تپش قلبم رفت بالا. یاد اون روزی که محمد صدرا دستبند ـو بهم داد افتادم. هنوز تو دستم صدای خودم تو گوشم پیچید: «وای وا عاشقتم..».. محمد صدرا: «من بیشتر..» و من گفتم: «احساس من به تو با تموم عشق های دنیا فرق داره..»
لبهام رو هم فشردم که صدای قلبم، گریه و فغانش ـو هادی نشنوه، تموم لحظه هایی که با محمد صدرا داشتم اومد جلوی چشمم، روزی که قرار گذاشتیم لباس عروس انتخاب کنیم. وقتی نگران عروسی تارا بودم و گفت: بعد عروسی خودمون این دو نفر هم زودتر می فرسیتم سر خونه و زندگی..».. چقدر تصمیم های قشنگ با هم داشتیم، دارم از غبطه ی زیادی می میرم. طور زمانو به عقب برگردونم، چطوری به دنیا بگم وایستا می خوام برم تو زمانی که نامزد محمد بودم؟ چطوری امروز رو به آخر برونم بدون این که دق کنم.. چرا هادی کنارم نشسته؟ چرا من انقدر داغونم؟ چرا زندگی با من سر جنگ داره. خدایا.. می خوام برگردم به زندگیم. من مال این روزا نیستم، جای من.. کنار این مرد نیست. هادی فقط دنبال ماشین محسن می رفت و هر از گاهی از شلوغی خیابون و دست فرمون محسن و این که امروز باید بیاد عروسی خواهر من حرف می زد و من در خودم طوفانی به پا کرده بودم که صدای هادی بهم نمی رسید.
هادی ماشینو نگه داشت و انگار منو از ماشین زندان پیاده کردن و دارن می برن اعدام کنن و تو لحظه ی اعدام تازه از جرم خودم پشیمون شدم و انتظار عفو دارم.. دنیا دور سرم می چرخید. رو پیشونیم عرق سرد نشسته بود و تنم عین کوره ی آتیش بود.. ولی دستام سردِ سرد بود.. بین اون همه جمعیت که تو حیاط تالار و جلوی در تالار ایستاده بودن. فقط گوشم یه صدا رو می شنید، عین آهن ربا که بین هزار نوع جسم فقط آهن ـو جذب خودش می کنه و بین چند نوع فنر فقط یه نوع فنر، صدای محمد صدرا درست مثل آهن بود و گوش من آهنربا، تپش قلبم با هر قدمم بالا و بالاتر می رفت. این حال لعنتی کجا بود که الان منو گرفتار کرده، یکی آرنجم ـو گرفت. برگشتم دیدم مامانه. الحق که مادر بود حتی از صبح اول هم می دونست چرا حالم خراب شده، تو چشمای مامان خیره نگاه کردم. داشت از نگرانی من پس می افتاد، آروم گفت: توتیا، مامان خودتو حفظ کن..
وارد حیاط تالار که شدیم.. وای.. وای که وقت مجازات حتی یه نگاه هم برات مجازات سختیه.. پشت کرده به طرف ما ایستاده بود. موهای قسمت پایین سرش چندین تار سفید نمایان بود. موهاش همه سیاه بود چرا الان تارای سفید دارن میون موهای مشکیش زبون درازی می کنند؟!! کی پیرت کرده محمد صدرا؟!! تو که سنی نداری چرا موهات داره سفید می شه؟ چقدر کت شلوار به این قد و قواره می یاد.. بلند گفت: رضا، مشعل ها کنار در آشپزخونه ـست.. قربون دستت اونارو بیار..
برگشت.. چشمای خودش بود.. انگار فقط منتظر بودم چشماشو ببینم و از حال برم. کاش دیگه به حال نیایم آخرین چیزی که دیده باشم چشمای کسی باشه که آرزوشو دارم.. اول گوشم می شنید که مامان جیغ زد و صدای هول زنان محسن اومد که گفت: توتیا!
بعد صدای هادی که گفت: این چرا غش کرد!؟” صدای رضا که با لحن محسن گفت:” توتیا، عمه چی شد؟!
و آخرین صدا: «توتیاااا!!»..
***
سرم انقدر سنگین بود که آنگار آجر هارو رو سرم چیده بودن و یه برج ساخته بودن. احساس می کردم دارم از روی تخت می افتم. سرم هنوز گیج می رفت. صدای بینی بالا کشیدن یکی از کنارم می اومد، انگار داشت گریه می کرد. صدای اولین نفر تو گوشم پیچید:
– نرگس! انقدر گریه نکن حال تو هم بد می شه ها… ” مادرم بود که غصه امو می خورد. کی جز مامانم می تونست باشه؟ صدای هادی هم به جمع اضافه شد: “
– نرگس خانم شما بیاید برید، من هستم تا الان حتماً تارا اینا اومدند بده شما نباشید.

romangram.com | @romangram_com