#ازدواج_توتیا_پارت_194

– نه نه اشتباه نکن محسن، من ازدواج نکردم که به خاطر یه دعوای ساده کارم به طلاق کشیده بشه
مشتری های محسن رفتن و محسن آرنجمو گرفت و روی صندلی نشوند و خودشم روبروم نشست و گفت: توتیا با من روراست باش، نمی خوام که فکر کنی زندگی ما دوئل یا مسابقه است. که توش برد و باخت و شکست و پیروزی باشه، تو مهمی، می دونی چقدر بهت تعلق خاطر دارم تو رو از خون خودم می دونم، به قرآن از وقتی ن هادی شدی یه شب خواب راحت نداشتم و دلواپستم چون من بانی و باعثشم. خودمو نمی بخشم، خودم پشتتم، دست بردار توتیا، می دونم چرا زن اول هادی شدی وگرنه تو کجا این راهو رفتن کجا؟ خوب می دونم که آب تو هادی توی یه جوب نمی ره، شما آب رو روغنید واسه ی همین هم داری عین شمع تو زندگی با هادی آب می شی. ” با حرص گفت” تقصیر منه لعنتی، می دونم. چی کار کنم سر عقل بیای توتیا، برگرد خونه طلاقت ـو می گیرم قبل این که دیر بشه. قبل این که بیشتر ازت سو استفاده کنه و خونتو تو شیشه کنه. از چی ابا داری از حرف من؟ از این که فکر کنی شکست خوردی؟ از حرف مردم؟ از این که خونواده ی من بگن آهِ محمد صدرا گرفت. به والله.. به والله نمی ذارم کسی پشتت حرف بزنه. نمی ذارم آب تو دلت تکون بخوره و حرف کسی برنجونتت. داری با این زندگی ای که ساختی نرگس ـو یه جا می کشی.
– پس از ترس جون نرگس جونته که به دلجویی و حس پدری و مسئولیت افتادی؟
محسن عاصی شده گفت: توتیا! توتیا جون چرا حرف من برات شاخ داره؟ نگاه لعنتی چی به سرت آورده؟ این تازه ماه های اوله زندگیته، چطوری می خوای این زندگی رو به یه جا برسونی؟ هادی تو رو به بازی گرفته، داری مادتو گوول می زنی منو که با هادی ااز یه خال و از چهچهه ی یه بلبل گووش می ددادمی ـو که نمی تونی گول بزنی، تو خوب می دونی منم خوب می دونم که چرا زن هادی شدی، شما یه روز از هم طلاق می گیرید روزی رو قرار گذاشتید ولی تو تا اون روز دووم نمی یاری.
با کمی بغض گفتم: من هادی رو دوست دارم.
محسن سرشو میون دستاش گرفت و با حرص و لرزه گفت:
– به من دروغ نگو توتیا.
زندگی هادی چه به سرم آورده بود که انقدر ضعیف شده بودم. باورم نمی شد که داشتم گریه می کردم . با گریه گفتم: محسن می خوام زندگی کنم دست از سرم بردار.
محسن آروم تر گفت: توتیا، از هادی می ترسی؟ چی بهت گفته.. من فقط..
– می خوام برم خونه ـمون.
محسن با عصبانیت کنترل شده و آرامشی که سعی می کرد حفظش کنه مچ دستمو گرفت و گفت:
– تهدیدت کرده؟ پدرشو در می یارم اگر یه مو از سرت کم کنه، بریم اثاثتو جمع کن. برات وکیل..
از جا بلند شدم. ترس از هادی واقعاً غیر قابل وصف بود اگر طلاقم نمی داد و یه لنگه هوا ولم می کرد چی؟ منو تهدید کرده بود که اگر غیر قرار داد عمل کنم پدرمو در می یاره، هادی دیوونه ای بود که نظیرش تو دنیا پیدا نمی شد تا جونمو نمی گرفت خیالش راحت نمی شد و اینو من بهتر از هر کسی می دونستم، نه محسن نه هیچ کس دیگه ای نمی تونستن جلوی هادی رو بگیرند که به صدمه وارد نکنه.
محسن با عصبانیت داد زد: دارم با تو حرف می زنم.
مچمو از دستش بیرون کشدیم و گفتم:
– هادی رو تحریک نکن. هر کی زندگیشو انگلوک کنه می شه خوره می شه کمتر از خوره.
محسن وارفته نگاهم کرد و من کیفمو برداشتم و از مغازه بیرون زدم، این من بودم؟ توتیا چرا انقدر ضعیف شدم؟ چرا به راهی که انتخاب کردم ایمان ندارم؟ با زبون بی زبونی به محسن اعلام می کنم که خودمو تو هچل انداختم. کسی نمی تونه کمکم کنه دارم بهش می گم پشیمونم. چرا اینطوری شدم؟ نمی دونم با اون حال چطوری خودمو رسوندم خونه. همین که کلیدار رو انداختم تو در، در خونه ی مادر جون باز شد و مادر جون با نگرانی گفت: توتیا! وای مادر دلم هزار راه رفت، چقدر طول کشید اومدنت.
– ترافیک بود. سلام.
مادر جون- بیا تو، هستی اومده ه*و*س آش کرده بود یه کم آش درست کردم. بیا بخور. رنگ تو چهره ات نیست.
از پله ها بالا رفتم و تا نزدیک مادر جون شدم زیر لب گفت:
– خدا ذلیلت نکنه هادی صورت دختر مردمو چیکار کرده.
رفتم داخل خونه و دیدم هستی با فریبزر اومده، فکر می کردم تنهاست. نمی خواستم فریبرز منو با اون صورت ببینه. تا هم دید آهسته گفت: داداشت انگار زنجیر پاره کرده هستی.
هستی نگران و دلواپس اومد جلو منو ب*و*سید و گفت:

romangram.com | @romangram_com