#ازدواج_توتیا_پارت_193
گوشی رو گذاشتم و مادر جون گفت:
– مامانت بود؟
– نه.. ” اگر بگم محسن شاید فکر بدی بکنه.” تارا بود، براش باید چند دست لباس بدوزم، دیشب یادم رفته بود اندازه هاشو بگیرم و مدل انتخاب کنه عجله هم داره باید حتماً یه سر هم بزنم بهش.
مادر جون- با این سر و قیافه که مادرت قالب تهی می کنه.
– مادرم خونه نیست. ظهر می ره خونه ی مادر محسن، تارا دهنش قرصه.
مادر جون- نه مادر اگه به گوش محسن برسه دعوا هادی و و محسن از سر گرفته می شه.
خبر نداری من دارم می رم پیش خود محسن.
– نترس مادر جون تارا این اخلاقا نداره می دونه هادی و محسن سر دعوا با هم دارند. برای همین حرف تو دهنش می مونه، اگه می گه خودم می یام، بعد یه وقت هادی هم برسه خوب نیست. ظهر می رم هادی نیومده می یام.
مادر جون- نمی دونم والا. صلاح مملکت خسروان دانند.
مادر جون رفت و من هم آماده شدم و رفتم پیش محسن، دم مغازه که رسیدم شالمو کنار صورتم کشیدم که جای انگشتای هادی روی صورتم کمتر معلمو بشه، در مغازه که باز کدرم دیدم محسن مشتری داره، سر شو به طرف من برگردوند و سلامی کردم و محسن یکه خورده خورده نگاهم کرد و از مشتری غذر خواهی کرد اومد طرفم و نگران گفت:
– سرت چی شده؟
حواسم به پیشونیم نبود، با کمی هول زدگی گفتم: سرم خورده به ویترین تو اتاقمون.
محسن شالم ـو کنار زد، سرمو عقب کشیدم و محسن یکه خورده تر گفت:
– کی زدتت؟!
با خجالت به مشتری ها نگاه کردم و گفتم:
– هیس محسن.
محسن با حرص گفت: غلط کرده دست روت بلند کرده، خیال کرده بی کس و کاری که هر غلطی که بخواد می کنه، دستشو می شکونم.
لبمو گزیدم و آرنج محسنو گرفتم و گفتم: محسن تو رو خدا.
محسن- آخه مامانت ببینتت که سکته می کنه، داری چی کار می کنی؟ انقدر بهش آرامش دادی که دست روت بلند کنه؟
– تا هفته ی دیگه صورتم خوب می شه.
محسن- کارت به هفته ی دیگه نمی رسه، بر می گردی خونه
– بر می گردم خونه؟! کدوم خونه؟ چی میگی؟
محسن- هر چی سر خودت آوردی بسه
romangram.com | @romangram_com