#ازدواج_توتیا_پارت_192
– دلش پر بود دیگه، فکر می کنه مادرم اینا پرم می کنند، بهونه می گیره.
مادر جون- بذار شب بیاد من می دونم این.
مادر جون تو رو خدا اگه بفهمه راپورت دادم باز یه بامبول جدید درست می کنه. بذارید آروم بشه.
مادر جون- آخه باید گوش مالیش بدم که دیگه این کارو تکرار نکنه.
تلفن زنگ خورد، تلفن رو برداشتم و صدای محسن توی گوشم پیچید.
– سلام توتیا.
– سلام.
– خوبی؟ چرا صدات گرفته؟
– خواب بودم.
– نگران شدم، قرار بود بیای یادت رفت؟
– نه یادم نرفته.. ” یاد سر و صورتم افتادم و گفتم:” یه کم کار برام پیش اومده نمی تونم بیام، از پشت تلفن نمی تونی بگی؟
– نه باید ببینمت، خب بعد از ظهر بیا.
– نمی تونم.
– مادر شوهرت نمی ذاره؟
مجبور شدم بگم آره که بی خیال ماجرا بشه ولی در جواب گفت: پس من می یام.
هول زده گفتم:
– نه!
مادر جون موشکافانه نگاهم کرد و کمی خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
– خیله خب خودم می یام.
– ظهر منتظرم.
– خونه؟
– نه، مغازه.
– باشه خداحافظ.
romangram.com | @romangram_com