#ازدواج_توتیا_پارت_190
هادی بلند و جدی گفت: حرف دهنتو بفهم. یه جور جلوه نده که انگار شیده بعد تو اومده، تو بودی که جای اونو گرفتی. یادت رفته؟ زن اول و آخر زندگی من شیده است و تو واقف به این موضوع بودی که وارد زندگیم شدی.
مات و حیرون به هادی نگاه کردم، انگار سطل آب رو سرم ریختن. پشتم از صراحت و محکمی کلامش، چقدر ظالمانه حرف زد، انگار من.. من چی هستم برای هادی؟ حس کردم یه کنیز زنگاری بدبختم یا پاشید یه دالیت که در برابر یه هندوی اشراف هستم یا منو قابل هیچ چیز نمی دونه.
چونه ام لرزید و صورتم با اشکام غسل داده می شد، انگار تموم بغضی که تو خونه داد و بغض از حرف هادی با هم در آمیخته شد و بمب گریه رو ساخت. از فرط گریه به هق هق افتادم بعد چندی سکوت با موسیقی صدای گریه ی من هادی عاصی شده گفت:
– بس می کنی یا نه؟ مادر فقط گریه کردنو بهت یاد داده؟ سرم رفت!
– لعنت به من. آه و نفرین به من..
هادی زد زیر خنده و گفت: دیوونه، تو واقعاً دیوونه ای
آب که سر بالایی بره می شه این. می شی کنیز لال کسی مثل هادی. نه می تونستم حرفی بزنم نه حرکتی بکنم چون خودم این راهو انتخاب کرده بودم، نمی دونستم حسم به هادی چیه؟ نفرت؟ کینه؟ یا.. یا اینکه شیده رو به من ترجیح می ده حسادت داره خفه ام می کنه ولی هر حسی که بود داشت منو جون به لب می کرد، بالشمو برداشتم که برم تو یه اتاق دیگه بخوابم، نمی خواستم کنار هادی باشم وقتی اونقدر منو قابل نمی دونه که حداقل حرمتم ـو نگه داره، تو روم نگه که تمام فکر و ذکرش اون دختره ـس. من براش ارزشی ندارم، پس چرا باید خواسته هاشو اجرا کنم؟
تو چهار چوب در ایستاد و گفت: کجا؟
بدون این که تو چشماش نگاه کنم گفتم:
– این تختو مخصوص دو نفر ساختن نه سه نفر، من توش جا نمی شم یا من باید برم یا شیده جونت ولی چون اون زن اول و آخر زندگیته من می رم بیرون که یه وقت..
هادی بالشو از دستم گرفت و پرت کرد رو تخت و گفت:
– مسخره بازیت تمومی نداره، وقتی با یه بچه بری زیر یه سقف باید هم ادا بازی داشته باشه، برو بخواب ببینم واسه ی من انقدر پر رو شدی که حالا جا تو جدا می کنی؟
– گوشامو دراز می بینی یا رو پیشونیم چیزی نوشته؟ خیال کردی انقدر توهین بهم می کنی و منو رد می کنی بعد کنارت هم می مونم؟ اگر حرف قول و قراره تا سر سال نبود یه لحظه هم باهات نمی موندم که وایسی تو چشمم ناه کنی و شیده شیده کنی.
هادی اومد جلو و خیلی شاکی و جدی گفت:
– انگار بعد سه چهار ماه حرفام تو گوشت جا خالی کرده که دم در آوردی، تا زمانی که تو زن من هستی تو همین اتاق رو همین تخت می خوابی، به تنها کسی هم که فکر می کنی.. ” انگشت به شقیقه ـم زد و ادامه داد:” من هستم. فهمیدی یا یه جور دیگه شیر فهم کنم؟ اگر فکر می کنی هر رفتاری که خونه ی بابات داشتی می تونی اینجا هم داشته باشی باید بگم که کور خوندی خانم. اون حرفایی که تو گوشت خوندن و پپشت در خونه اتون می ذاری بعد میای خونه، وگرنه من از خودم نشون می دم که جرئت نطق کشیدن نداشته باشی.
با حرص گفتم: وقتی می گن حیوون یعنی جوونه ولی وقتی یه آدم می شه حیوون حتی حیوونا هم ازش می ترسن.
وای هیچ وقت قیافه ی هادی رو نمی تونم در اون حالت فراموش کنم، عین لبو سرخ شد و با تموم قدرت سیلی رو توی صورتم زد. احساس می کردم پرده ی گوشم پاره شد، صورتم در عین واحد آتیش گرفت و از شدت سیلی سرم با ویترین اصابت کرد و تموم وسایل روی ویترین ریخت روی سرم. صدای داد هادی حتی پنجره ها رو هم می لرزوند چه برسه به تن من و داد زد:
– اول و آخرین بارت بود که دهن گشادتو باز کردی و این حرفو زدی، توتیا به خدا، به خدا.. به خدا نه طلاقت می دم نه تکلیفتو روشن می کنم که موهات عین دندونات سفید بشه، نه راه پس بمونه و نه راه پیش. می کنم اسطوره ی بدبختی بشی مثال واسه ی هر زنی که پر رو بازی در می یاره، سلیطه ـست. تو روی شوهرش می ایسته و بارش می کنه. فهمیدی یا نه؟
گذاشت و رفت بیرون و من هم عین بمب از گریه منفجر شدم. صدای مادر جون و حسام و هانی از بالکن طبقه ی پایین به طرف بالا می اومد. مادر جون با نگرانی می گفت:
– خاک بر سرم چیکار می کنه؟ بلایی سر دختر مردم نیاره پسره ی بیشعور با قاطی کرده.
حسام- برم بالا؟
هانی- نه بابا زن و شوهرند ما رو سننه..
حسام- آخه چی شد یهو؟
romangram.com | @romangram_com