#ازدواج_توتیا_پارت_189
– برو تو هوا هنوز خنکه.
– از خونه تا سر کوچه راهی نیست، می رم. تو کوچه جای دور زدن نیست. برای همین..
محسن منو نگاه کرد و گفت: انقدر توجیهش نکن توتیا..
– توجیه نمی کنم، فقط نمی خوام در موردش اشتباه فکر کنی.
محسن- پرونده ی روح و فکر و شخصیت هادی زیر دست های منه که رفیق یکی بودم. واسه ی من هادی رو قدیس جلوه نده.
– کینه اتو از هادی بذار کنار اون شوهر منه.
محسن- فعلاً.
– محسن چی تو سر تو و مامان می گذره؟ نقشه کشیدید برای من و زندگیم.
محسن در ماشینو باز کرد و گفت: مراقب خودت باش، خداحافظ.
هادی- شش ساعته داری یه مانتو می پوشی، ان همه ساعت کنارشون بودی درد و دلات تموم نشده بود که انقدر معطل کردی؟
– ببخشید.
محسن که هنوز در رو نبسته بود گفت:
– خودت ول دل مادرت و برادراتی.
– محسن!
محسن یه نگاه به من کرد و ساکت شد و گفت: خداحافظ.
– خداحافظ.
در ماشینو بست و هادی گفت:
– مخت ـو خوب شست و شو دادن؟
به هادی نگاه کردم و گفتم: مخ تو رو چی؟ شست و شو دادن؟ که امشب هم یه نوع جدید خون به جگر کردنم ـو اجرا کنی؟ مخ من قابل شست و شو دادن بود که کارم به اینجا نمی کشید.
هادی- حیف نه؟ پشیمون شدی؟ عروسی تارا که راه افتاد داغ دلت تازه شده.. ؟
– بسه، کافیه هادی.
هادی- تازه فهمیدی که چه غلطی کردی؟ رنگت هر لحظه بیشتر عوض می شد انقدر که مادرت ـو ترس برداشته بود. یاد کی افتادی؟ محمد صدرا؟
– بس می کنی یا نه؟ باید حتماً گریه امو در بیاری بعد ساکت شی؟ زندگی کردن تو کممه که جنگ اعصاب ـو چاشنی زندگیمون می کنی؟ فکر کردی مثل توأم که زن دارم، دوست دختر و ومعشوقه اشم داشته باشم..؟
romangram.com | @romangram_com