#ازدواج_توتیا_پارت_188
– مامان حرفات بو داره.. دعا کن برام چرا حرفای کنایه دار می زنی؟ من هنوز تازه عروسم. رو غلطک نیوفتادم یه کم زندگی پستی بلندی داره دیگه.. جای قوت قلب چرا داری پشتمو می لرزونی؟
مامان دوباره ب*و*سیدتم و گفت:
– الهی من قربونت برم، خدا پشت و پناهت. توتیا زنگ بزنی ها.
صدای بوق ماشین اومد و گفتم:
– وای هادی! خیلی دیر شد. امیر علی. بیا داداش بب*و*سمت برم.
امیر علی رو ب*غ*ل کردم و ب*و*سیدم و گفتم:
– خوشگل من دفعه ی دیگه باید به حرف زدن افتاده باشی ها. دیگه داری مرد می شی. آبجی رو بب*و*س من برم.
امیر علی به گریه افتاد، ب*و*سیدمش و دادمش به مامان و مامان گفت:
– بچه ام ندید پدید شد، تا می یاد باهات خو بگیره می برتت
– ایشالله زود می یام
تارا منو ب*و*سید و گفت: سه چهار تا پارچه دارم، بیارم برام ببری دوزی
– آره هر وقت خواستی بیار.
تارا- تا عروسیم پارچه بخری؟
– شاید برم.
تارا- داشتی می رفتی بازار به من بگو منم می یام، آخه هنوز پرده نگرفتم بیا چند تا..
محسن- تارا!
به محسن نگاه کردم که تارا رو شاکی نگاه می کرد، انگار نمی خواست تارا از عروسیش برام حرف بزنه، تارا هم خودشو جمع و جور کرد و گفت:
– برو تا شاکی نشده.
– خداحافظ.
محسن تا دم در باهام اومد و گفت:
– فردا منتظرتم، یه سر بیا که هادی نفهمه، نمی خوام سوال جوابت بکنه.
– من چیز پنهونی از هادی ندارم.
محسن سری تکون داد و با لحن ناباوری گفت: خیله خب هر جور راحتی به خاطر خودت گفتم.
romangram.com | @romangram_com