#ازدواج_توتیا_پارت_187

کجای دنیا برم که تو نباشی و من آروم شم.
رکی از این عاشقی می رم و تنها بی تو می شم
همه جای دنیام عطر نفساته
این من نیستم اگر که یادم بی تو باشه
برام سخته گفتن این حرف
که کاش قلبت با مال من چشام شه
شام خورده نخورده، هادی از جا بلند شد و قصد رفتن کرد، دلم می خواست بگم: «تو برو من می خوام بمونم.» وقتی می اومدم خونه امون و موقع برگشت می رسید انگاری خواستن جونم ـو بگیرند. هادی زودتر رفت تا ماشین رو روشن کنه و از پارک بیرون بیاره تا من لباس بپوشم، داشم مانتومو می پوشیدم که محسن اومد تو اتاق و گفت: توتیا! می خوام باهات حرف بزنم.
– الان؟ هادی جلوی در منتظره.
محسن- فردا بیا مغازه.
مامان اومد و تو دستش دو تا زنبیل پارچه ای بود. گفت:
– توتیا مامان اینارو برای تو گذاشتم.
– اینا چیه؟
مامان- یه سری عرق گیاهی برای قوات گرفتم تو خیلی ضعیف شدی، یه سری مغز بادوم و پسته هم هست خودت بخوری ها.
– مامان! مگه من بچه ام؟!! اینا چیه؟
مامان با یه لحن بغض آلود و مملو از نگرانی گفت:
– جون مامان توتیا بگیر و بخور، تو روز به روز داری ضعیف تر می شی، این خیر ندیده هم که معلوم نیست حواسش به کجاست، به همه چیز و همه کس هست الا تو که زنشی، نذاری تو کمد یا بذل و بخشش کنی ها، بخور یه کم جون بگیری. کلی تو عطاری سوال جواب کردم تا این عرق ها رو برای تقویت گرفتم.
وقتی مامان ـو می دیدم اینطوری نگران و دلواپسمه جونم آتیش می گرفت، لبخند تلخی زدم و گفتم: من خوبم داری خودتو الکی اذیت می کنی.
مامان با لحن قبلی گفت: من اگر حال و روز تو رو ندونم که باید بمیرم. خدا آدمو مار کنه مادر نکنه که حال و روز بچه اشو ببینه و نتونه کاری کنه.
– چه حال و روزی؟ من دارم زندگیمو می کنم. چرا فکر می کنی عذاب می کشم؟ چون یه کم لاغر شدم؟ من.. من واقعاً خوشبختم..
محسن زیر لب با حرص “لا اله الا الله” ای گفت و از اتاق بیرون رفت. مامان چند بار صورتمو ب*و*سید و گفت:
– الهی مادرت بمیره. من بانی و باعثشم. خدا منو بکشه.
– مامان! تو رو ارواح خاک بابا، چرا ناله و نفرین می کنی خودت.؟
مامان- توتیا هوای خودتو داشته باش، مراقب خودش باش. مامان جون غصه نخوری ها. مگه مادرت مرده در این خونه به روت همیشه بازه.

romangram.com | @romangram_com