#ازدواج_توتیا_پارت_186

تارا- توتیا! چرا گریه می کنی؟!
به خودم اومدم و تارا رو ب*غ*ل کردم و گفتم: از شوقه. ایشالله خوشبخت بشی.
تارا با خیال آسوده تر ب*غ*لم کرد و گفت: ممنون.
مامان- دخترا بیایید شام.
رفتیم پایین، دیدم هادی تازه داره می یاد تو گوشیش توی دستشه، یه نگاه به من کرد و گوشی رو توی جیبش انداخت و سرشو به زیر انداخت و رفت به طرف هال، نفسی با رنج کشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم و وسایل شامو برداشتم تا روی میز بچینم.
احساس می کردم سرم پر از هوا شده، هزار تا فکر و خیال به سرم حمله کرده بود، فکر ازدواج تارا و دید محمد صدرا و خونواده ی بلورچی برخودی که قرار بود هادی با محمد صدرا داشته باشه و از طرفی دیگه هادی و شیده و باختن زندگیم داشتم دیوونه می شدم. دلم می خواست در آن سکته کنم. مغزم کپ کرده بود.
قیافه ی محمد صدرا از جلوی چشمم دور نمی شد. چند ماه بود ندیده بودمش؟ چیکار می کرد؟ کسی وارد زندگیش شده؟ به من هنوز فکر می کنه؟ چطوری باهاش روبرو بشم؟ چطوری توی چشمام نگاه کنم؟ وقتی از هادی جدا شم چه رسوایی ای برام می مونه، اونوقت چطوری سر بند کنم، اون موقع است که نمی تونم سر بلند کنم ، چرا الان دارم فکرشو می کنم، چرا قبل تر از این که خودمو بندازم توی این هچل فکرشو نکرده بودم؟ وای داشتم آتیش می گرفتم. از چی آتیش می گرفتم؟ قلبم داشت می ترکید. انگار حنجره ام ورم کرده بود. صدای تارا که تو گوشم می پیجید بند بند تنم می لرزید. نمی خواستم به خواهر حسادت کنم ولی اون حس لعنتی ولم نمی کرد. نمی دونم حالم چطور بود که مامان گفت:
– توتیا؟! چیه مامان؟ چرا رنگ و روت همینطوری داره عوض می شه؟ سریع سرمو بلند کردم و دست روی گونه ام گذاشتم. عین کوره ی آتیش بود، لبخندی تصنعی زدم و گفتم:
– نه خوبم. ” یه نگاه به محسن و هادی کردم که دو تا عکس العمل متفاوت از هم داشتن. محسن دقیق و نکته ای و موشکافانه نگاهم می کرد و هادی نگاهی سر سری و عادی انگار نه انگار که صنمی با من داره، نگاه هادی قلبمو می لرزوند. ته دلم خالی می شد وقتی اینطوری باهام رفتار می کرد. احساس می کردم که چقدر.. چقدر محتاج محبتم. محسن نگاهم ـو خوند و به هادی نگاه کرد. رنگ نگاهش عوض شد و حرص و کینه تو چشماش دویید، سرمو به زیر انداختم و تارا گفت: “
– توتیا می دونی برای ماه عسل کجای می خواییم بریم؟
ماه عسل؟! ماه عســــــــل؟!! توتیا تو با زندگیت چیکار کردی؟ چقدر بی رحمانه داره حرف می زنه داره جلوی من از ماه عسل حرف می زنه. دلم می خواست خودمو بکشم که لگد به بختم زدم، چرا من همچین ماهی ورو تو زندگیم تجربه نکردم؟ چون خودم نخواستم که تجربه کنم. خودم این راهو انتخاب کردم. خود کرده و خود سوخته رو تدبیر نیست.
– کجا عزیزم؟
تارا با شور و شعف گفت: محمد صدرا برای عروسیمون دو تا بلیط به مالزی..
بند دلم پاره شد و انگار صدای قلبمو محسن و مامان شنیدن که مامان شروع کرد به سرفه کردن و محسن به میز نگاه کرد و گفت:
–تارا آب نیاوردید برو آب بیار غذا پریده تو گلوی مادرت.
تارا از جا بلند شد و سرمو به زیر انداختم و با غذام بازی کردم. محمد صدرا بلیط ماه عسلشو براشون خریده، حتماً خودش می خواسته با من بریم ماه عسل به مالزی. ولی حالا که نشده برای امیر مسعود و تارا فراهم کرده، این ماه عصل می تونست واسه ی ما باشه.. ما؟! واسه کی و تو؟ خدایا جهنم چه سوزانه.
رد پاتو پاک کن از تموم جاده ها
من از این راه هر روز رد می شم.
یاد تک تک لحظه هامون میوفتم
از نو دیوونه تر از قبل می شم.
عطر تنت می پیچه تو کوچه
حتی وقتی که تو خوابم قلبم
بی تو می فهمه و مجنونت می شه

romangram.com | @romangram_com