#ازدواج_توتیا_پارت_185
با تعجب گفتم: چطوری شدم؟
مامان- کم مونده استخونات هم آب بشه، مگه غذا بهت نمی دن؟ زیر چشمات گود رفته، فقط عین کنیز به هادی سرویس می دی. می خوای چی رو ثابت کنی؟ اینکه زن خوبی هستی؟ کک هادی هم نمی گزه عین برج زهرمار فقط نگهت می کنه. یه تشکر خشک و خالی هم ازت نمی کنه. فقط از اول که میاد می گه: «بریم»
– نه مامان، هادی یه کم تو کار خونه کار داره باید حساب کتابای کارگاه ـو بکنه، برای همین عجله داره.
مامان- توتیا دروغ نگو، دروغ نگو توتیا. تو اون توتیایی که کسی از پسش بر نمی اومد نیستی. داری عین شمع آب می شی. هادی اذیتت می کنه؟
– نه.
مامان- چی اذیتت می کنه مامان جان؟ مادر شوهرت؟
– مادر جون؟! موجود بی آزار تر از اون باز خودشه.
مامان- توتیا، تو یه چیزیت هست، از غم سیاه شدی.
– ولی من ناراحت نیستم، فقط یه کم غذامو کم کردم که رو فرم تر باشم.
مامان- تو گفتی منم باورم شد، برو سر یه بچه رو شیره بمال.
صدای در اومد برگشتم دیدم یکی رفت بیرون. به هال نگاه کردم و دیدم محسن عصبی داره به تلویزیون نگاه می کنه و هادی هم نیست.
– هادی کو محسن؟!
محسن- تلفنش زنگ خورد رفت بیرون.
بازم شیده بود؟ ته دلم خالی می شد وقتی شیده بهش زنگ می زد. انگار هر بار آب سرد روی سرم خالی می کردند. پشتم یه لحظه می لرزید، نفسم یه طوری می شد. لبام ـو روی هم فشردم و دیدم محسن داره نگاهم می کنه. لبخندی زدم و برگشتم به طرف آشپزخونه که تارا از پله ها اومد پایین و با خوشحالی گفت:
– توتیا دیگه لباستو بدوز، یه لباس خوشگل ها.
– چی شد یهو خوشحال شدی؟
تارا با همون حال گفت: خوشحال بودم ولی.. می خوساتم یهویی اول تنها به خودت بگم، عروسیمون ماه دیگه ـست.
قلبم هری ریخت، امیر مسعود.. محمد صدرا.. محمد صدرا؟! اون تو عروسیه، نمی دونم چرا داشت گریه ام می گرفت. ولی به زور خندیدم و گفتم: آخ جون پس بالاخره همه چیز درست شد.
تارا با ذوق و شوق منو ب*غ*ل کرد و گفت: آقا جون یه مقدار کمکمون کرد، خونه گرفتیم. تموم آثاثامم..
گوشم کر شده بود.. ای احمق. روز عروسی ـت تو چه حالی داشتی و تارا چه حالی داره.. هادی محل سگتم نمی ذاره، حقته فقط اگر اولش باهام نر رفتار می کرد تا خرش از پل بگذره. همین که صاحب جسمم هم شد دیگه تموم و کمال بنده عبید شینده جونش شد. حالا عین رفتار دو تا مترسک کنار هم زندگی می کنیم. به قول مامان من شدم کنیز خونه ی هادی. از صبح برای این که کمتر فکر و خیال کنم می شورم و می سابم و می پزم و جمع می کنم تا فقط کمتر به این که هادی حسی بهم نداره، این که تو خونه اش اضافه ام. دومی هستم. لونه گرم کن معشوقه اشم، فکر نکنم تا دق کنم. فقط وقتی بهم نیاز داره براش می شم زن. کو اون توتیایی که همه ازش عاصی بودن؟ به یکباره عین یه کوه ریزش کردم. شدم خود کرده و خود سوخته. حالا سکوت جای اون همه بلبلی رو روی زبونم گرفته.
لبخندی پر رنگ زدم و گفتم: ایشالله خوشبخت بشی..
تارا- به امیر مسعود گفتم: «ای کاش می تونستم لباس عروس تو رو بپوشم.» امیر مسعود گفت.. “یهو تارا ساکت شد و به مامان نگاه کرد. برگشتم دیدم مامان هم داره به تارا نگاه می کنه. تارا دوباره ناگهان گفت” بیا لباس عروسیمو ببین.
دستمو گرفت و برد بالا. در کمد رو باز کرد و لباس عروس ـو از توی جعبه ی بزرگش در آورد و صدای معصومه تو گوشم پیچید. “داداش اگه بدونی توتیا چقدر خوشگل شده”… “اِ اونطوری نگو دلش می ره” .. “خیلی بدجنسید به خدا” “می گن داماد لباس عروسو جلو تر از زمان عقد ببینه شگون نداره” ” معصومه چشمکی زد و با شیطنت گفت: «وای توتیا ببین چی شد، وش به حال داداشم»”
romangram.com | @romangram_com