#ازدواج_توتیا_پارت_184

– یادم رفته پنجره ی آشپزخونه رو نبستم.. ای وای می خواستم لوله باز کنی چاه حموم بریزما معلوم نیست حواسم…
هادی شونه امو گرفت و خوابوندتم و با حرص گفت: انقدر نشور نذار بر ندار، این پنجره و چاه رو ول کن.
– وا!!!
– نمی بینی حالم ـو؟ نمی فهمی حالم خرابه؟ اومدی سیزده به در؟عین خیالت نیست به من چی می گذره؟ هر چی مراعاتتو می کنم بی خیال تر می شی؟
– هادی!
– خیال کردی داداشتم؟ حالمو می بینی به به روی خودت نمی یاری؟
فکر می کردم که برای هادی مهمه که من شیده نیستم ولی اینطوری نبود، وقتی آروم تر از هر شب خوابیده بود تازه فهمیدم که تمام نه شب قبل معذب بود و مراعات منو می کرد، هادی آروم شد ولی من نا آروم بودم تا صبح نخوابیدم. نمی دونم حالم چطوری بود انگار سرم بزرگ شده بود، مغزم کار نمی کرد. فقط چشمام کار می کرد و هادی رو می دیدم. دستش که اولین بار دور کمرم پیچید فقط با دلهره و تپش قلب به دستش نگاه می کردم. دستای خودم می لرزید. از این که برای اون فرقی نمی کرد که من عشقشم یا پلی برای رسیدن به عشقش حق آزرگی داشتم، اون تنها کسی بود که حتی از هم خون و گوشتام به من نزدیک تر شده بود ولی دنیایی از هم فاصله داشتیم. برای من همه چیز عین یه شوک بود و برای اون انقدر عادی که تا یه صبح یه دنده خوابید…
با سینی چای از تو آشپزخونه در اومدم دیدم محسن و هادی با نگاهشون دارند با همدیگه دوئل می کنند، بعد از گذر سه ماه هنوز هم دست از سر این اخلاقشون بر نداشته بودند. سینی چای رو روی میز گذاشتم و نگاهشون کردم. هادی بدون این که به من نگاه کنه گفت: حاضر شو بریم.
– مامانم شام گذاشته.
هادی- می ریم خونه ی خودمون.
به محسن نگاه کردم. یه نگاه به من انداخت و با لحن کمی عصبی گفت:
– ده روز به ده روز می یاریش که فقط یه چای بخوره و ببریش؟ دختر بهت دادیم برده که ندادیم.
هادی به من نگاه کرد و روشو یه طرف دیگه کرد. به محسن با نگاهم تشکر کردم و تارا با یه ظرف شیرینی اومد و گفت:
– توتیا! چرا وسط هال ایستادی بشین دیگه، وا! آقا هادی چرا کتتو در نمی یاری؟ خونه گرمه که.
هادی کتشو در آورد و گذاشت روی مبل و دو مرتبه به تلویزیون چشم دوخت. نفسی کشیدم و به طرف آشپزخونه رفت و دیدم مامان داره سیب زمینی سرخ می کنه و فرت فرت اشک می ریزه. با ترس گفتم:
– مامان؟
مامان سریع اشکاشو پاک کرد و با لبخندی تصنعی گفت: جان؟
– چرا گریه می کنی؟!
– گریه نمی کنم.
– خودم دیدم گریه می کردی.
مامان بغضی کرد و با صدای لرزون گفت: توتیا چرا این کارو کردی؟
– چی کار؟
مامان- دو هفته پیش اومده بودی تا امروز مگه چقدر گذشته که تو اینطوری شدی؟

romangram.com | @romangram_com