#ازدواج_توتیا_پارت_183

آهو خانم- وا!! به خاطر کیک؟
هانی به من نگاه کرد و با همون شیطنت واسه ی ماست مالی حرفش گفت:
– نه بابا نه، کلاً گفتم دیگه. حالا توتیا تو فامیلتون دختری، دختر خاله ای دختر عمه ای کسی..
هادی- نه ندارند.
هانی شاکی با همون لحن بامزه اش گفت: تو چی میگی؟ مادرمون که آستین بالا نمی زنه حالا خودمونم دست به کار شدیم تو بپر وسط معامله رو کرد به من و گفت:” هان زن داداش جان؟
حسام خندید و گفت:
– اگر داشتن تو شب عروسی می دیدی اگر ندیدی پس نبود. چون از نگاه تیزبین تو کسی قسر در نمی ره.
همه خندیدیم جز هادی که منو نگاه می کرد، آهو خانم گفت: پاشید پاشید بریم، صبح کله ی سحر باید پاشید.
مادر جون اینا که رفتن ظرفا رو جمع کردم و شستم و رفتم به اتاق و داشتم تخت درست می کردم که هادی اومد تو اتاق و روی تخت دراز کشید و به نگاهش ادامه داد. با تعجب گفتم: چیزی می خوای؟!!
هادی- همه رفتن لازم نیست نقش بازی کنی راحت باش.
– چی؟!! نقش بازی کنم؟!! معلومه چی میگی؟ !! حتماً تب دیشبت رو مغزت تاثیر گذاشته هان؟
هادی- چرا یه طوری رفتار می کنی انگار من برات مهمم؟
یه کم به هادی نگاه کردم و بعد گفتم: جای تشکرته که بهت بد نمی گذره؟ معلومه تو چته؟ وقتی زبون درازی می کردم تهدیدم می کردی و حالا که آرومم و تصمیم گرفتم که زندگیمو بکنم باز هم معترضی؟ تو چی می خوای هادی؟
هادی- پس تو راحتی؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
– من نمی فهمم تو چی میگی؟ بخواب خوابت میاد انگاری.
هادی جوابی نداد. رفتم مسواک زدم و از فریزر گوشت ـو تو یخچال گذاشتم و ریخت و پاش های هادی رو جمع کردم. لباسای فردای هادی رو آماده کردم و پیرهنشو روی میز توالت گذاشتم. تا برگردم اتاق نزدیک یک ساعت و نیم گذشته بود. ولی وقتی اومدم دیدم هادی همین طور دست زیر سر گذاشته و بیداره، نمی دونم چرا باز رنگش زرد شده بود. با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
– چرا بیداری؟ بخواب دیگه. ساعت یک نصفه شبه. صبح خواب می مونی ها.
هادی- بیا بخواب.
– حالت خوبه؟ چرا رنگت زرد شده؟
هادی- خوبم، تو بیا بخواب.
تا رو تخت دراز کشیدم یادم افتاد پنجره ی آشپزخونه رو یادم رفته ببندم، سریع تا اومدم بلند بشم و دیدم هادی نیم خیز شده، با تعجب گفتم: چی شد؟
هادی هم با تعجب گفت: چرا بلند شدی؟!!

romangram.com | @romangram_com