#ازدواج_توتیا_پارت_182

من و آهو خانم با هم برگشتیم هادی رو نگاه کردیم و هادی گفت:
– اصلاً خوشم نمی یاد واسه ی در و همسایه دوخت و دوز راه بندازی ها.
آهو خانم- چرا؟! واا!!
هادی- اول این که واسه آشنا آدم کار کنه تف سربالاست. دوم اینکه این بره اون بیا اون بره این بیاد اصلاً از رفت و آمد همسایه ها تو خونه و زندگیم خوشم نمی یادا، بیخود پای اینا رو باز نکن مادر من. اول به هوای خیاطی می یان بعد هم به هوای فضولی و سرک کشی تو خونه و زندگی مردم.
آهو خانم- راضیه خانم که غریبه نیست.
هادی- هر کی، هر کی که باشه ” رو کرد به من و گفت:” خوشم نمی یاد.
– خیله خب هادی جان چرا عصبانی می شی؟
هادی کمی جا خورده منو نگاه کرد و آهو خانم گفت:
– من بهش گفتم که عروسم می دوزه.
– خب بگشید عروسم می دوزه ولی پسرم نمی ذاره. وقتی هادی راضی نیست اصلاً کار خوب از آب در نمی یاد، اصلاً دستم نمی ره به کار. از طرف من عذر خواهی کنید.
آهو خانم لبخندی زد و هانی گفت:
– توتیا این چیه؟ “به ظرف تیکه های کیک شکلاتی ای که روی میز بود اشاره کرد و گفتم:” اوا یادم رفت تعارف کنم.
هانی- حالا خوبه هادی یه سرما خورده، همه چیز یادت می ره. ناهار ما و..
حسام- حالا نه که گشنه موندی، ظهر نشده رفت هفت سیخ کباب گرفته اومده.
خندیدم و ظرف کیکو جلوی مادر جون گرفتم و هانی گفت: غذای بیرون که آدمو سیر نمی کنه.
هانی یه تیکه از کیکو خورد و گفت: وای این چقدر معرکه است خودت درست کردی؟
– آره ولی واسه دیروزه یه کم تازگیشو از دست داده. ” به هادی نگاه کردم. وا!!! چرا اینطوری نگاه می کنه؟!”
حسام- دستت درد نکنه، خیلی خوشمزه بود، هادی حالا فردا می یای کارگاه؟!
هادی- ایشالله.
آهو خانم- والله با پرستاری توتیا تو انگار رنگ و روت از روز اول هم بازتر شده. ” هانی و حسام خندیدند و هانی گفت” شاید داشتی ناز می کردی هان؟
هادی چشم از من برداشت و به هانی نگاه کرد و گفت: خفه نشی.
هانی تیکه ی آخر کیکو گذاشت تو دهنش و با یه شیطنت خاصی گفت:
– راستش هادی از اولین تیکه گلومو گرفت چون تا کیکو دیدم تو دلم گفتم: «هادی کوفتت بشه، خب چی می شد خدا یه نگاهی هم به ما می انداخت.»

romangram.com | @romangram_com