#ازدواج_توتیا_پارت_180
– آخه مادر جون چرا منو خبر نکردی؟ دست تنها خب از بالا یه صدا می کردی من اومدم بالا من اگر خودم نمی یام نمی خوام مزاحمتون دقه به ثانیه باشم..
– این چه حرفیه؟ شما مراحمید. بعدشم به هر حال من زن هادیم خودم باید از پس مشکلات بر بیام، شما رو برای چی نگران می کردم؟ ای کاش به آقا حسام سفارش می کردم بهتون نگه نگران بشیدا.
آهو خانم- می خواستم همون موقع که حسام گفت بیام بالا ولی بعد که گفت تا صبح بالا سر هادی بودی تازه انگار خوابیده بودی دیگه گفتم بذارم دو ساعت دیگه برم بالا، هادی بیداره؟
– آره داره با تلفن حرف می زنه، الان بهتره نگران نباشید.
آهو خانم- با پرستاری تو حتماً بهتره.
– خواهش می کنم وظیفه ام بود. “شروع کردم از کارایی که دیشب برای هادی کردم حرف زدن، آهو خانم هم یک دم قربون صدقه ام رفت و تشکر کرد تا هادی از تو اتاق اومد بیرون آهو خانم گفت:”
– مادر بهتری؟
هادی- آره خوبم، نگران نباشید.
آهو خانم- خدا این زنو ازت نگیره انگار نه انگار مریض بودی، ماشالله.. رنگ و روتم به جائه.
هادی با یه حال درهمی گفت: بله. ” یه نیم نگاه به من کرد و بعد به طرف دستشیویی رفت و آهو خانم با حرص زیر لب گفت:” جونش در میاد یه تشکر کنه، اخلاق خوب باباشو به ارث نبرده نکبتی هاشو گلچین کرده.
آهو خانم که رفت و هادی صبحونه خورد و نشست پای تلویزیون و من هم طبق معمول کارام ـو کردم ولی اونچه قابل ذکره این بود که هادی چشم ازم برنمی داشت. اول غذا رو درست کردم، بعد ظرفا رو شستم و کف آشپزخونه رو جارو زدم و تی کشیدم و بعد اون گردگیری کردم، لباسای چرک ـو انداختم ماشین لباس شویی و لباس های خشک شده رو جمع کردم و سرجاش گذاشتم، بعد cd ها و مجله های بهم ریخته رو سر جاش گذاشتم و رو بالشی ها رو عوض کردم و گفتم: من می رم پایین ببینم مامانت کاری باهام نداره، الان میام سفره ی ناهار رو می چینم.
هادی فقط با همون نگاهی که از صبح منو می پایید همراهیم کرد و رفتم پایین و.. اومدم یه ظرف غذا بردم واسه آهو خانم بعد سفره رو چیدم و گفتم: هادی بیا، گیشنیز پلو درست کردم، واسه سرما خوردگی خوبه.. می دونی هادی تو لباسای کم میری بیرون فردا می رم کانوا می خرم برات شال گردن می بافم، امسال زم*س*تون خیلی هوا سرده.
هادی- نمی خواد می خرم.
– نه نخری ها، واسه بیرون هم نازک هم که نمی صرفه خودم می بافم دستم تنده سریع تموم می شه. الان ناهار خوردی کتری می ذارم بخور بدی اصطلاحاً آدم زیر و رو می شه ها، چرا منو نگا می کنی بخور دیگه.
هادی- تو هر روز همه ی این کار رو انجام می دی؟
– آره فقط امروز نرفتم واسه ی مامانت خرید کنم. طفلک نون ـشون تموم شده بود واسه ی اینکه دیر بیدار شد مامانت گفت: فردا هستی اینا می یان رفته بود دکتر، برای ماه دیگه وقت سونوگرافی داره. آخ دیدی چی شد صبح یادم رفت ناهار حسام و هانی رو بدم.
هادی با کمی مکث تو نگاه کردن بهم گفت: مادرم حتماً غذا داده.
– آخه مامانت می گفت از وقتی من ناهار می دم دیگه شامشو زیاد درست نمی کنند که واسه ی ناهار هانی و حسام بمونه چون ناهاری که من برای تو می ذاشتم واسه ی سه تاتون کافی بوده اگر غذا..
هادی- تو نمی خواد غصه ی اونا و بخوری به اونا بد نمی گذره.
– دیشب غذا گذاشته بودما، یادم رفت… دیدم هادی به غذا لب نمی زنه و گفتم:
– هادی خوشت نیومده؟
هادی- چرا می خورم. تو بخور چرا منو می پایی؟
خوبه اون منو می پایید نه من، اونو چقدر درهم بود و تو فکر بود. از جا بلند شدم و گفتم: برم بگم مامانت بیاد بالا تنها داره غذا می خوره.
romangram.com | @romangram_com