#ازدواج_توتیا_پارت_179
رفتم یه ظرف آب ولرم رو به خنکی آوردم و پاهاشو توی لگن آب کردم و پاشویه اش دادم و گفتم: هادی هنوز سردته؟
با رنگ و روی پریده و لرزه سر تکون داد و گفتم: الان تبت میاد پایین بذار یه حوله بیارم. ” پاهاشو شک کردم و کمکش کردم دراز بکشه و گفتم” الان یه دستمال خیس میارم می ذارم رو پیشونیت.
پیشونیشو هم کمپرس کردم تا بعد بیست دقیقه تبش یه کم اومد پایین. یه ظرف سوپ ریختم و خودم بهش قاشق قاشق دادم از شدت بی حالی چشماشو باز نمی کرد. بعد خوردن سوپ که لرزه اش افتاد دو مرتبه دراز کشید و گفت: برو شامتو بخور.
– می رم. اول بذار خیالم بابت تو راحت بشه
لباسای خیس تو تنشو دو مرتبه عوض کردم و روشو پتو کشدیم و رفتم تو آشپزخونه. چقدر هول کرده بود. خیلی هم خسته بودم. انگار کوه کندم واسه هادی هم آدم هول می شه؟!!
اصلاً شام از گلوم پایین نمی رفت هر چند دقیقه یه بار می رفتم یه سر بهش می زدم وقتی می دیدم آروم خوابیده و تبش خفیفه آروم می شدم. تا صبح پاییدمش و دم دمای صبح بود که چشمامو از شدت خواب بسته شد که با صدای در زدن از خواب بیدار شدم. اون ساعت همیشه حسام می اومد دنبال هادی. در رو باز کردم و حسام تا سر بلند کرد منو دید و گفت:
– اِ! زن داداش ببخشید، انگار خواب بودید. فکر کردم مثل هر روز بیدارید وگرنه در نمی زدم بیدارتون کنم.
– نه بابا خواهش می کنم، شما امروز برید هادی حالش خوب نیست. از دیروز که اومد تب و لرز کرد تازه دمدمای صبح تبش افتاد و راحت خوابید.
حسام- پس چرا ما رو خبر نکردید؟
– نمی خواستم نگران بشید.
حسام- الان خوبه؟ می خوایید ببریمش دکتر؟
– نه تبش افتاده.
حسام- دستت درد نکنه، پس ما می ریم.
– باشه مراقب خودتون باشید.
حسام که رفت از شدت خواب دوباره برگشتم به رختخواب و خوابیدم دو ساعت بعد بود که هادی هراسان صدام کرد و گفت:
– توتیا؟! چرا خوابیدی؟ چرا بیدارم نکردی؟! ساعت دهه!
برگشتم نگاهش کردم و گفتم: بخواب به حسام صبح گفتم که مریضی، امروز استراحت می کنی.. حسام و هانی رفتن تو بخواب حالت کاملاً جا بیاد “از جا بلند شدم نشستم چشمام باز نمی شد همون طور نشسته چرتم می گرفت، هادی آروم گفت:” تا صبح بیدار بودی؟
چرتم پاره شد و از جا بلند شدم و گفتم: آره. دیشب تب داشتی باید مراقب می بودم که تبت نره بالا، الان صبحونه اتو آماده می کنم می تونی بلند شی بری دست و صورتتو بشوری؟
هادی- نمی خواد تو بخواب خودم می رم صبحونه می خورم.
– نه باید بلند شدم ناهار بذارم، کمکت کنم بلند شی؟
هادی با کمی درهمی آروم گفت: خوبم.
تلفن هادی زنگ خورد حتماً شیده بود. از روی میز توالت برداشتم و دادم دستش و از اتاق بیرون رفتم. قبل اینکه چیزی تو ذهنم بیاد به خودم گفتم: حرفی نمی زنی. نمی خوام افکارم روی رفتارم تاثیری بذاره.
صدای در اومد و رفتم در رو باز کردم دیدم آهو خانم تا منو دید گفت:
romangram.com | @romangram_com