#ازدواج_توتیا_پارت_178
***
تازه نه روز از عروسیم می گذشت که اون روز هادی اومد خونه با رنگ و روی پریده، تا دیدمش با نگرانی گفتم:
– حالت خوبه؟
هادی مثل همیشه خشک و جدی گفت:
– یکم سرم درد می کنه.
دست گذاشتم رو پیشونیش و گفتم: هادی تنت داغه.
هادی دستمو پس زد و گفت: چیزی نیست.
رفت به طرف اتاق، حالش اصلاً جالب نبود. یعنی برم پایین به آهو خانم بگم؟ نه اگه مریض هم هست باید خودم از پسش بر بیام اینطروی به گوش آهو خانم برسه که چقدر بهش رسیدم بهتره. رفتم یه شربت آبلیموی تازه و عسل درست کردم با یه استامینوفن و رفتم تو اتاق دیدم روی تخت با لباس های بیرون دراز کشیده. دلم به شور افتاد، انقدر حالش بده که نتونسته لباسشو عوض کنه؟
– هادی بلند شو، این شربت آبلیمو عسلو بخور حالت جا می یاد. یه استامینوفن هم برات آوردم.
هادی- چراغو خاموش کن، سرم درد می کنه.
– سرما خوردی انگار. می خوای بریم دکتر؟
هادی لیوانو سر کشد و گفت: نه الان قرص خوردم حالم جا می یاد.
– می رم برات یه سوپ می ذارم بلند شو لباستو در بیار اینطوری بدتر غرق می کنی و می ترسم بدتر شی.
هادی- الان نمی تونم.
– من کمکت می کنم..
هادی شاکی گفت: تو برو بیرون من حالم جا می یاد، لباسمو عوض..
محل بهش نذاشتم و کار خودمو انجام دادم. گفت: توتیا!
– حداقل مریض که هستی، حرفم ـو گوش بده تا حالت بهتر بشه. یه دنده نباش اینطوری اذیت می شی. نگاه لباست خیسه تو ضعف داری. عرق کردی از بس که حموم می کنی و با موهای خیس می ری سر کار. همین دیگه الان چهله ی زم*س*تونه، هوا رو شوخی گرفتی؟
لباساشو جمع کردم و پتو رو روش کشیدم و گفتم: یه کم بخواب تا یه پتو بیارم.
هادی یه نگاه بهم کرد. نگاهی آروم و دور از اخلاقی که نشون می داد. از جا بلند شدم و تلویزیون رو خاموش کردم تا خونه تو سکوت باشه بخوابه. یه سوپ باز کردم و براش آب پرتقال و لیمو شیرین گرفتم و برگشتم تو اتاق دیدم زیر پتو خودشو مچاله کرده. با کمی ترس گفتم:
– هادی؟! چیه لرز کردی؟ ” دستمو رو پیشونیش گذاشتم داغ تر شده بود. آرنجشو گرفتم و گفتم:” بلند شو این آب میوه رو بخور تا برم یه ظرف بیارم پا شویه ات کنم. تبت که پایین بیاد لرزتم می افته. الان یه تب بر هم برات میارم.
لویان آبمیوه رو نمی تونست بگیره بس که حالش بد بود. لیوانو براش گرفتم و آب میوه رو خورد و گفتم:
– نخواب تا پاشویه ات کنم.. یه لحظه بشین.
romangram.com | @romangram_com