#ازدواج_توتیا_پارت_177

– سلام مامان خوبی؟
– نه دلم داره عین سیر و سرکه می جوشه.
– آخه چرا؟
– دل تو دلم نبود که حال تو چیه؟ خوبی؟
– آره مامان به خدا خوبم، همه چیز امن و امانه تازه آهو خانم که راه می ره قربون صدقه ام می ره. صبح هم بنده ی خدا با یه کاسه ی بزرگ کاچی اومد بالا، ببین بهم بد نمی گذره.
مامان- هادی باهات خوب تا کرد؟
– وا!! مامان این چه سوالیه؟ معلومه.
مامان- نگاه تو سر سفره ی عقد از جلوی چشمام دور نمی شه. من فقط می دونم و تو رو می شناسم که از سر لج با من زن هادی شدی.
نفسی کشدیم و گفتم: من هادی و دوست درم.
مامان- کِی قراره برید ماه عسل؟
– ماه عسل؟! فعلاً هادی کار داره.
مامان- می خوای بیام اونجا؟
– نه با بچه ی کوچیک این همه راهو نمی خواد بیای. من حالم خوبه.
مامان- دلم جوش تو رو می زنه.
– جوش چی رو می زنه؟ جوش منو؟ تو به فکر تارا باش. من که سر و سامون گرفتم نگران نباش.
مامان- چیزی می خوای برات بیارم؟
– نه مامان، تو بیابون که نیستم، خونه ام. زندگی دارم می کنم. شوهرم هست، مادر شوهرم هست. به خدا همه چیز امن و امانه.
مامان- کِی می یای؟
-ایشالا میاییم هادی برای ناهار ها هم تو کارگاهه بذار دو روز بگذره می گم بیایم اونجا.
مامان- توتیا خیلی مراقب خودت باش مادر جون.
– چشم چشم چشم، تو هم مراقب خودت و امیر علی باش. سلام به تارا و محسن هم برسون.
تلفن رو قطع کردم و نفسی کشیدم و گفتم:
– آقا هادی خوشم میاد که مادرت نیومده شیفته ام شد.. بازی رو داشته باش. که من دومی ام. هان؟

romangram.com | @romangram_com