#ازدواج_توتیا_پارت_176

آهو خانم اومد دم در اتاق و با لبخندی پر رنگ ما رو نگاه کرد و بعد گفت:
– هادی مادر شب دارید می یایید این لیست خرید هم بخرید.
– خب من می رم می خرم، هادی اینا شب انقدر خسته اند که حوصله ی خرید ندارند تازه آقایون هم که نمی دونند مارک مرغوب اجناس چیه. من می خرم مادر جون.
لیستو گرفتم و هادی گفت: فعلاً خداحافظ.
چادر سر کردم و هادی گفت: شما کجا؟!!
– بیام تا پایین بدرقه ـت کنم دیگه..
هادی جدی گفت: نمی خواد، خداحافظ.
خیلی جدی لب گزیدم و گفتم: وا!!! این دیگه چه مدلشه؟ من که اینطوری دلم آروم نمی گیره باید تا پایین بیام آیت الکرسی بخونم بهت فوت کنم تو راهی بشی بعد آروم بگیرم.
آهو خانم- جای تقدیرت ـه که اخم می کنی بهش؟ برو مادر جون، برو شوهرتو راهی کن.
هادی- لا اله الا الله..
آهسته خوندم: بسم الله الرحمن الرحیم. الله لا اله الا..
جلوی خروجی در هادی برگشت و گفت:
– نمایش تموم شد.
– وا!! ” اخم کردم و گفتم” نمایش چیه؟ برو خدا به همراهت. فکر اینکه این کارمو از سرم بندازی هم نکن. خداحافظ.
هادی بر و بر منو نگاه کرد و با حرص نهفته گفت: خداحافظ
هادی رفت و برگشتم بالا و دیدم آهو خانم داره چای می خوره سریع دست به کمرم گرفتم و لبمو گزیدم تا آهو خانم برگشت منو نگاه کرد سریع دستمو انداختم و آهو خانم نگران گفت: چیه مادر کمرت درد می کنه؟ تو باید استراحت کنی از کله ی سحر پاشدی سبا و سبا راه انداختی.
– نه مادر جون کاری نمی کنم، الان یه مسکن می خورم خوب می شم.
آهو خانم- مسکن نمی خواد این کاچی درستت می کنه.
با خجالت تصنعی گفتم: راست می گید کمر دردم آروم میشه؟
آهو خانم- آره دورت بگردم بیا بخور پر از زعفرونم برات درست کردم.
– وای خوش به حالم با این مادر شوهری که دارم.
آهو خانم از ته دل خندید ویه ظرف برای خودم ریختم و یه ظرف برای آهو خانم.. ساعت حوالی یازده بود که مامان زنگ زد و نگران گفت:
– الو توتیا سلام مادر جون.

romangram.com | @romangram_com