#ازدواج_توتیا_پارت_173
یه کم نگاهم کرد و وقتی دید جوابی نمی دم رفت و لباساشو درآورد و بعد رفت حموم. به خودم گفتم:
– تا اینجا رو که باختی از این لحظه به بعد حداقل دست از کارات بردار که بی دردسر تر بسوزی. بذار همه چیز آروم و بی سر و صدا به اتمام برسه. بعد یکسال دوباره شروع می کنیم.. تا کی گریه و ساز پشیمونی. از این لحظه به بعد تا یکسال آینده دهنتو ببند و بذار هادی حرمتتو نشکونه تا با غرور شکسته برگردی. بذار این یه ذره غرور واسه ات بمونه ای ته مونده ی عزت نفست تو قلبت باقی باشه برای ادامه دادن..
پیشه ی من از اون شب اول می شد.. از جا بلند شدم و به اتاق رفتم. موهامو باز کردم، لباسمو در آوردم روی جوب لباسی گذاشتم و روش کاور کشیدم. لباسای هادی هم همینطوری جمع کردم و توی کمد گذاشتم. آرایشمو پاک کردم و هادی از حموم اومد و در ایستاد و یه کم نگاهم کرد و آروم گفتم: عافیت باشه.
از جا بلند شدم و هادی گفت: گریه کردنات تموم شد؟
– آره تموم شد.
هادی- کجا میری؟
– می رم حموم موهام خیلی بهم چسبیده ” قبل رفتن تخت ـو آماده کردم و حوله امو برداشتم و از کنار هادی رد شدم، هادی گفت:”
– حالا زیر دوش گریه نکنی از حال بری
– گریه هام تموم شد، گفتم که..
رفتم حموم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم ولی نشد تا جایی که تونستم با احساسم مقابله کردم سینه ام هنوز از درد خالی نشده بود، ولی هنوز خودمو کنترل می کردم. از حموم که اومدم دیدم هادی هنوز بیداره و داره کتاب می خونه. به من یه نگاه کرد و گفتم:
– چرا نخوابیدی؟
هادی- منتظر بودم غش کرده ـتو از تو حموم بکشم بیرون.
موهامو با حوله خشک کردم و جلوی آیینه نشستم و شونه کردم. از تو آیینه به هادی نگاه کردم که زیر چشمی به من نگاه می کرد. موهامو بافتم و رفتم چراغو خاموش کنم که گفتم:
– من.. تکلیفمو نمی دونم.. هر کی بود می دونستم ولی نسبت به تو نمی دونم من باید..
هادی جدی گفت: همینجا می خوابی، بهت گفتم که «زندگی زناشویی»
به هادی نگاه کردم و کتابو بست و کمی شاکی گفت:
– انتظار چی رو داری؟
نفسی کشدیم و آهسته گفتم:
– من که حرفی نزدم. ” چراغو خاموش کردم و رفتم دم تخت به تخت نگاه کردم، تخت دو نفره. کنار هادی. من نفر دوم برای زندگی اونم. چطوری آسوده خاطر شم؟ چونه ام لرزید. آهسته از چشمام قطره ی اشکم ریخت. نفسی کشیدم و آروم گفتم:” باشه.
پتو رو کنار زدم پامو بلند کردم که بذارم تو تخت ولی انگار پام مال من نبود. کنترلشو نداشتم. دلم می خواست برگردم خونه. تو اتاق خودم و تخت خودم پیش تارا. نمی خوام اینجا باشم.. دلم می کوبید و داشت از تو سینه ام در میومد. هادی تو تاریکی اتاق که با نور کم هالوژن بالکن روشن بود بهمن نگاه می کرد، دستمو بالای تخت گرفته بودم و از فشاری که به پنجه هام می آوردم دستم می لرزید، النگو هام تو دستم به هم می خورد و آهسته و ظریف صدا از خودشون به فضا منتقل می کرد. هادی اومد جلو دستشو به طرفم دراز کرد. واقعاً به کمکش نیاز داشتم. دستمو بهش دادم و منو به طرف تخت کشید. روی تخت که نشستم بغضم ترکید. این شب لعنتی از گریه هلاک شدم.. بعد چندی جلوی دهنمو گرفتم و بغضمو قورت دادم و رو به هادی کردم و یه نگاه بهش انداختم که فقط منو نگاه می کرد و بعد به روبرو نگاه کردم و گفتم:
– نمی خواستم گریه کنم دست خودم نیست.
– چرا وقتی چند ماه قبل تو رستوران مقابلم نشستی فکر امشب و این زندگی رو با من نکردی؟ که حالا زانوی غم ب*غ*ل کردی و داری کوزه کوزه اشک می ریزی. من تو رو وادار نکردم. ” دستمو تو هوا به معنی صبر کن گرفتم و خودمو آروم کردم و گفتم:”
– تموم شد، حق با توئه، من نادونم که فکر آخرشو اول نکردم حالا هم دم نمی زنم و تا روز آخر ساکت می مونم.
romangram.com | @romangram_com