#ازدواج_توتیا_پارت_172
چقدر فاصله بین ماست
من از این احساس تلخ بیزارم
کاش دنیا به عقب می رفت
تا من به این تلخی بازی رو نمی باختم
لحظه ها کند می گذشت، شاید هم تند که خیلی زود اون لحظه ای که ازش می ترسیدم رسید. صدای عاقد مثل ندای مرگ برام بود. همینطور اشک ریختم و با هر بار سوال برای رضایت انگار انکر و منکر ازم سوالی می پرسیدند که من نمی دونستم جوابش چیه؟
هادی آهسته گفت: جواب بده.
بند دلم پاره شد، نمی دونستم چه حالی دارم. داشتم سکته می کردم. تا مرز جنون از کرده ی خودم بیزار بودم. دلم می خواست فرار می کردم از سر سفره ی عقد بلند می شدم و داد می زدم: « نه نه نه، نمی خوام ازدواج کنم. من نمی خوام زن هادی بشم.» ولی جرئت نداشتم. من کاری به اون غلطی اون، تو عمرم انجام بودم. آتش خشمم شد آتشی که به جون آرزوهام و زندگی خودم انداخته بودم. کینه ام از محسن شد بختکی که افتاد رو سر زندگی خودم، هیچ صدایی جز صدای گریه هام به گوش خودم نمی رسید. من گریه نمی کردم قلبم ضجه می زد. این پشیمونی من کجا می شونی؟ لعنت به بخت و اقبال. بخت و اقبال؟! این کاریه که خودت با دست خودت انتخاب کردی، بخت و اقبال تو محمد صدرا بود که با لگد پسش زدی. بیا نکبتی که می خواستی پشت در بود. خوشبختیت در به در شد. هادی آهن داغه و آهن داغ ـو انبر بر می داره نه پشم شیشه ای مثل تو. تو که داغی آهن، آبش کن آب شوکه. لیاقتت همینه. خیال کردی لج بازیت نشون غیرت دختر بابا بودنته؟ اگر بابا هم زنده بود با این انتخابم تف می انداخت تو صورتم. الحق که اگر به انتخابم بگم تف سر بالا حق ـو گفتم.
وقتی زم*س*تون میاد تا مغز استخوون آدم تیر می کشه ولی دلت گرمه که پشتش بهاره، ای خاک به سرت توتیا که بهار زندگیت رو پس زم*س*تونی که با مرگ بابات تو زندگیت اومد پس زدی. حالا کنار گودال نشستی؟ زبونتو تو هفت سوراخ قایم کن که هادی مثل هیچ مردی نیست. اگر زبونتو درازه زبون هادی از زبون تو دراز تر و سرخ تره. نون گندم خوردن شکم فولادی می خواست، زپرتی خان اوس جعفر که ادعای غیرت کردی و کلاه لج رو سرت گذاشتی تا حرص مامان و محسن ـو در بیاری دلت خنک شد که گریه های مامانو می بینی یا محسنو که عین اسپند روی آتیش چیریک چیریک می کنه و دم نمی زنه؟
سوختن با هادی جای خنکی نمی ذاره که، بسوز نوش جونت، هادی آهسته گفت:
– زیر لفظی می خوای؟ دِ بله رو بگو جون همه رو گرفتی. توتیا با توأم!
قطره های اشکم روی صفحه ی قرآن ریخت وعاقد گفت:
– عروس خانم جواب نمی دی؟ بنده وکیلم؟
هادی آهسته و با حرص گفت: توتیا!
سر بلند کردم و کلاه شنلو یه کم عقب کشیدم و اول از همه قیافه ی مامانو دیدم، الهی براش بمیرم داشت از گریه هلاک می شد. کنارش محسن بود که دست مامانو گرفته بود ولی.. چشم ازم برنمی داشت. کارد بهش می زدی خونش در نمی اومد. با چشماش التماس می کرد که بگم: «نه» تو چشمای محسن و مامان نگاه کردم و مامان با سر اشاره کرد که بگم نه ولی صدای شبیه صدای خودم بلند شد که گفتم: بله.
صدای هلهله به پا شد، نفس هادی از سینه اش خارج شد و در جا جابه جایی شد. چشمم هنوز به مامان و محسن بود، مامان با گریه از اتاق رفت بیرون ولی محسن نا امیدانه ترین نگاهشو بهم انداخت. انقدر ناامید که ته دلم خالی شد، هادی آهسته آرنجمو گرفت تا به طرفش برگردم. کلاه شنلمو از سرم برداشت و تورمو بالا زد. به هادی نگاه نمی کردم، صدای دست و سوت و کل کشیدن فضای اتاق عقد رو پر کرد، هادی با حرص گفت:
– بس می کنی یا نه؟ فکر آخرشو اولش می کردی.
– جای تسلی دادنته؟
عاقد رضایت هادی ـو گرفت و بعد امضای دفتر، هستی حلقه ها رو آورد. نگران نگاهم کرد و گفت:
– توتیا!
هادی حلقه امو از جاش برداشت و تو دست چپم کرد. صداش تو گوشم پیچید: یادت نره که تو دومی هستی.
دستم مثل زمانی که می خواستم امضا کنم می لرزید، حلقه اشو برداشتم و توی انگشتش کردم و دوباره همه دست زدند. هدیه ها پشت همدیگه بهمون داده می شد و من هر لحظه بیشتر و بیشتر سکوت می کردم و آروم می شدم، یه لبخند تصنعی روی لبم بود، انگار بعد از اینکه حلقه تو دستم رفت من دیگه توتیای سابق نبودم!!
صدای جیغ و خنده و شادیِ همه تو گوشم بود جز خونواده ام. مامان، محسن، تارا، امیر مسعود، رضا، دایی ، زندایی که عین خودم ماتم گرفته یه گوشه نشسته بودند، مامان تا ته شب گریه کرد و من که اصلاً دیگه نه محسنو دیدم نه امیر مسعود و از همه بدتر این که خونواده ی بلورچی به عروسیم نیومدند ولی هدیه اشونو فرستادند. کم کم آخر شب رسید و تا آخر شب بیاد و مراسم عزای من تموم بشه انگار هزار سال گذشت و این همون کند گذشتن زمان بود.
آخر شب من و هادی رو همه رسوندند خونه امون، همین که همه رفتند من روی اولین مبل نشستم و بلند بلند زدم زیر گریه. هادی دست به کمر منو نگاه کرد و گفت: کم امروز ب*غ*ل گوش من فرت فرت اشک ریختی حالا از نو بلند بلند شروع کردی؟
romangram.com | @romangram_com