#ازدواج_توتیا_پارت_171

– اشتباه گرفتی، من گوشام دراز نیست. سیاه و زنگاری هم نیستم. بنابرین نه خرم نه برده ی تو. ” با در کلنجار می رفتم و می گفتم:” باز کن.
هادی آرنجمو گرفت و منو کشوند به طرف خودش. انقدر نزدیک که چشم تو چشم هم شدیم. با صدای دورگه گفت:
– توتیا! یه کاری نکن که بزنم به سیم آخر. از کرده ی خودت پشیمونت کنم، من دیوونه بازیم نظیر نداره ها.
سر یه موضوع مسخره کارمون به کجا رسید، هادی عین لبو سرخ شده بود و من از صدای دادش و خشنش عین بید می لرزیدم. تا حالا کسی اینطوری سرم داد نزده بود. این طوری تهدیدم نکرده بود. هادی عین یه سوسک لهم کرد. ماشینو تو دنده گذاشت و عصبی با صدای آروم گفت: اون بی صاحابو بذار رو سرت.
شالمو از رو شونه ام روی سرم گذاشتم و گفت:
– وقتی زندگیمو به دست نقشه های یه بچه می سپارم می شم این که حرصشو بخورم. وقتی عقل نیست جان در عذاب است. یکی نیست بگه احمق سر چی قبول کردی پات به این قضیه وا شه؟ این همه دختر باید دست بذاری رو دختر خونده ی محسن؟ رو کسی که رفاقت بیست ساله رو به باد داد؟ حقته بکش، از زن پر رو و دریده بدم میاد سرم اومد تو چشم من نگاه می کنه و هر چی دلش می خواد می گه تموم عالم و آدم می دونن خانم نامزد منه بعد میگه مگه چیه؟ از من خواستگاری کردند از معشوقه ـت که خواستگاری نکردن. فکر کرد من چغندرم..
مگه ول می کرد؟ جرئت هم نداشتم حرف بزنم می ترسیدم از این بیشتر حرمتهامون از هم دریده بشه، تو کوچه دور زد و به طرف خیابون حرکت کرد. من یه طرف دیگه رو نگاه می کردم و به خودم فحش می دادم. درست عین هادی خودمو سرزنش می کردم. خلاصه بعد از رسوندن هستی و فریبرز هادی منو برگردوند خونه..
سر بلند کردم و خودمو تو آیینه دیدم، تنم لرزید. لب گزیدم.. من دارم با هادی واقعاً ازدواج می کنم و این جمله رو توی اون لحظه با تمام سلولو ذره ی بدنم و با روح و خونم احساس کردم، پشتم یخ کرد. وا رفتم. خدایا من چیکار کردم؟ با خودم با زندگیم.. به چه قیمتی؟ مامان و محسن با خوبی و خوشی دارند زندگی می کنند. محمود خان و مهری خانم با اونا آشتی کردند، محمد صدرا هم بعد این مدت کم کم داره به زندگی عادیش بر می گرده که همه فراموش کردند که مامان و محسن با هم با چه موانع هایی ازدواج کردند. امیر علی به محسن میگه بابا و محسن نفسش میره، تارا هم قراره به زودی بره سر خونه و زندگیش ولی من چی؟! کی داره این وسط از بین میره؟ هادی بعد یکسال می ره پیش کسی که سال ها انتظار رسیدن به ـو کشیده و من.. یک دختر بیست و یک ساله ی مطلقه ام نگاه خیلی از نامردا از دریچه ی سوءاستفاده بهم می افته. من همه چیز ـو سر یه لج بازی ساده از دست دادم و تاوان بدتر این بود که خوشبختیم ـو به آتیش کشیدم. سر چی؟ سر این که محسن با مامان ازدواج کرد. خب گ*ن*ا*ه که نکردند ازدواج کردند. همدیگه رو دوست داشتند.. چه اهمیتی داره که مردم چی میگن؟ مهم خوشبختی مادر بود، مهم خوشحالی اون بود. این که محسن و مامان با هم سامان بگیرند. و پدری که بالا سر امیر علی باشه تا زندگیشو آسوده تر بگذرونه، کجای قرآن نوشت ازدواج مامان و مثال مامان و محسن اشتباهه؟ ما اومدیم زندگی کنیم اونم درست و ازدواج مامان و محسن غلط نبود. این من بودم که سخت گرفتم و بهم سخت گذشت خیلی سخت تر در انتظارمه اگر راحت می گفتم الان زن محمد صدرا که برام می مرد بودم. خوشبخت بودم. خوشبخت.. سایه ی یه مرد واقعی بالا سرم بود، نا رضایتی ای که وجود نداشت. پشت ازدواجم سلام و صلوات بود. دنیای جدیدم با عشق شروع می شد نه با بی احساسی، با نارضایتی… چقدر آه و حسرت توی دلمه..
جوون باشی مجرد باشی، عروس باشی. مأیوس و نا امید و ناراحت و پشیمون هم باشی. تازه تمام وجودتو آرزوهای برآورده نشده گرفته باشه؟ من به معنی واقعی احمقم، اصلاً هر کی با خودش لج کنه احمقه چون جای همه ی اونایی که باهاشون می خواسته لج کنه یک تنه می سوزه. همونطور که من سوختم و انگار این جمله رو برای من ساختن.” عقل که نیست جان در عذاب است”
تارا- بلند شو فیلم بردار اومد، هادی هم الان رسیده.
تو آیینه به خودم نگاه کردم. قیافه ام خیلی عوض شده بود. ولی هر کی با نگاه اول می فهمید که من غم هنگفت تو چهره دارم.
مامان ـو از تو آیینه پشت سرم دیدم. همینطور آهسته اشک می ریخت. تورم ـو روی صورتم انداختم و کلاه شنلم ـو سرم کردم. مامان طاقت نیاورد و با گریه از در آرایشگاه بیرون زد، برگشتم و تارا که از بس خودشو نگه داشته بود سرخ شده بود با صدای لرزون گفت: آماده ای؟
به طرف در رفتم. اصلاً نمی فهمیدم فیلم بردار چی میگه یا هادی چیکار می کنه. من فقط زیر اون تور و کلاه بلندی که روی سرم بود گریه می کردم. مهم نبود آرایشم می ریزه. من داشتم دق می کردم. هادی از همیشه سردتر بود. دلم داشت می ترکید. من به یه دست نیاز داشتم. آره فقط شونه ی خالیم، دستای سرد و لرزونم یه دست گرم می خواست. منو داشتن می بردند سلاخ خونه. من تو راه جهنم بودم. نفسی رنجور کشیدم و زیر لب گفتم:
دارم می سوزم انگاری
چقدر تلخه این حس تنهایی
چقدر داغه سینه ام از این احساس
فردای من مرده و برای تو این روزا
دنیا خیلی زیباست
همه ی من تو این درد خلاصه شده به یکباره
من از امشب به بعد مُردم
خوش به حال تو که چشمات فردا رو داره
تو از امشب به بعد آزادی
منم که اسیر لحظه هاتم

romangram.com | @romangram_com