#ازدواج_توتیا_پارت_170

– مرسی مادر جون.
آهو خانم که رفت گفتم: خدا رو شکر که حداقل مادرش مثل خودش نیست.
بعد شام و پای کوبی مجدد سایت یک و نیم که قرار شد عرس و داماد ـو تا خونه اشون همه راهی کنن. من و مامان و تارا تو کوچه ایستاده بودیم تا محسن ماشینو بیاره که گفتم: مامان! اون خانومه کی بود که باهاش حرف می زدی و می خندیدی؟
مامان باز خندید و گفت: مادر شوهر هستی سر مادر شوهر تو رو دور دیده بود.
تارا- سر آهو خانم ـو چرا؟!
مامان- آخه توتیا رو برای برادر شوهر هستی خواستگاری کرد.
– خیلی بیجا کرد. ” هر سه به طرف صدا برگشتیم و دیدم هادی با همون صورت برزخی داره من ـو نگاه می کنه. مچ دستمو گرفت و قبل این که من ـو به طرف خودش بکشه مامان گفت:” اوا هادی جان چرا ناراحت می شی؟ خب من گفتم که توتیا نامزد توئه.
هادی با همون قیافه ی عصبی گفت:
– هستی رو که رسوندیم توتیا رو می یارم خونه. ” سپس دست منو کشید به طرف خودش و از مامان و تارا دور شدیم. تند را می رفت و من دنبالش می دوییدم. گفتم” اَه هادی دستم درد گرفت.
هادی- وقتی بهت میگم اون حلقه ی بی صاحب کو واسه ی همینه.
– خب تو عروسی و عزا دختر رو می پسندند دیگه.
هادی در ماشینو طرف شاگردشو باز کرد و برگشت به من گاه کرد و گفت:
– دختر، نه نشون کرده ی دیگرون. سوار شو ببینم.
سوار شدم و در رو محکم بست و اومد خودشم سر جاش نشست و گفتم: اوه حالا مگه چی شده؟ از من خواستگاری کردند از معشوقه ی جنابعالی که خواستگاری نکردند.
هاید عصبی نگاهم کرد و گفت:
– گوشاتو باز کن ببین چی میگم. تا وقتی که اسم من روته، حتی یه روز مونده به طلاق شناسنامه ای اگر به نیت اینکه ازدواجمون مصلحتی و تو حکم متفاوتی با تموم زن ها برای من داری و.. این مزخرفا بعد حتی تو فکر، تو فکر مردی بشی من کاری با تو می کنم که عبرت بشه واسه هر زنی که بخواد خ*ی*ا*ن*ت کنه.
پوزخندی زدم و گفتم: خ*ی*ا*ن*ت؟! بعد ببخشید تو چیکار می کنی؟ لابد کاری که تو می کنی..
هادی داد زد: من فرق دارم، تو خودت خواستی که با شرایط من وارد زندگیم شی.
– مگه برده گرفتی که..
هادی- توتیا، توتیا! همین که گفتم. به خدا، به قرآن توتیا اگر بو ببرم دست از پا خطا کردی بدتر از اونچه حقته سرت می یارم. وقتی زن منی مثل آدم زندگی می کنی بعد طلاق هر غلطی دست خواست بکن.
با حرص اومدم از ماشین پیاده بشم که قفل در رو زد و گفتم:
– باز کن.
هادی- می شینی.

romangram.com | @romangram_com