#ازدواج_توتیا_پارت_169

– هیچی، همین که صدای هادی رو شنیدند در رفتند.
مامان- پس چرا سرگرمه هات تو همه؟
– یه کم از دست هادی ناراحتم چون به لباسم گیر داد
مامان- لباست مگه چشه؟
– مامان میشه بس کنی؟ غیرتی شده بو نمی دونست به چی گیر بده تا عذاب وجدان ولش کنه.
مامان- بیجا کرده، اگه غیرت داشت..
– مامان! “آروم تر گفتم” تورو خدا بس کن.
مامان- توتیا، من دارم می بینم که تو هر دفعه با هادی ای عذاب می کشی.
کلافه وار گفتم: من عذاب نمی کشم، من هادی رو دوست دارم برام هم مهم نیست که گاهی اشتباه می کنه، منم اشتباه می کنم. تقصیر خودم بود که جای پالتو کت پوشیده بودم.
مامان- بیخود گ*ن*ا*ه به گردن نگیر روشو زیاد نکن. اولاً که تو پیرهن بلند تنت بود و کتتم بلند بود. بعدشم با ماشین بودیم.
– مامان جان، مامان عزیزم. تورو خدا کشش نده.
چشمم به تارا افتاد که همینطرو شش دانگ حواسش به حرفای من و بود و به من موشکافانه نگاه می کرد. هستی با شادی اومد طرفم و گفت:
– توتیا، تارا، پاشید برید بر*ق*صید. پاشید.
– میاییم حالا.
هستی- به خدا ناراحت می شما، پاشید بابا نا سلامتی عروسی خواهر شوهرته ها.
از جا بلند شدم و تارا هم به هوای من بلند شد و شروع کردیم به ر*ق*صیدن، تارا گفت: از غم قیافه ـت زرد شده. چرا آرایشتو پا کردی؟
– هادی مجبورم کرد تو خیابون پاک کنم و گفت رسیدیم به مجلس دوباره بزن.
تارا با غم گفت: وقتی تورو اینطوری می بینم قلبم آتیش میگیره.
– جای قوت قلب دادنته؟
به طرف مامان نگاه کردم که داشت با یه خانمی صحبت می کرد و می خندید.
آهو خانم اومد جلو هم به من هم به تارا شاباش داد و به من گفت:
– الهی قربون عروسم برم امشب باید برات اسپند تو آتیش بریزم انقدر خوشگل شدی.
لبخندی پر رنگ زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com