#ازدواج_توتیا_پارت_168

هادی- انگشتر نشونت کو؟
– نیاوردم.
هادی- مگه تو صاحب نداره که یادت می ره نشونشو دستت بندازی؟
عاصی نگاهش کردم و گفتم:
– هادی بهونه نگیر، حرصتو از محسن سر من خالی نکن.
با حرص رومو از برگردوند و زیر لب گفتم: یهو غیرتی می شه.
موبایل هادی زنگ خورد و گوشی رو برداشت و گفت:
– الو؟.. سلام.. ممنون تو خوبی؟.. چی شده نخوابیدی؟..
به طرف هادی نگاه کردم، شوکه بودم. حتماً شیده بود.. لحن هادی آروم بود وحال من خراب. چرا؟! من از هادی متنفرم ولی نمی خوام با شیده جلوی من حرف بزنه. یادم میوفته که من دارم لونه ی اونو گرم می کنم تا وقتی وارد زندگی هادی می شه جاش گرم باشه. وا رفته هادی رو نگاه کردم بدون لحظه ای که به من فکر کنه با شیده حرف می زد. دلم می خواست جیغ بکشم و بگم: «حرمتو نگه دار.» ولی صدام در نمی اومد و.. رومو برگردوندم. ببین از عزیز دردونه بودن به چی تبدیل شدم.. اگر محمد صدرا اینجا بود.. اگر.. نفسی از غم کشیدم و چشمام پر شد. نه نه. نباید ضعیف باشم. به درک. چه اهمیتی داره. این قرارمون بود. آروم بگیر..
بازی رو باختم بدون هیچ سهمی
تو به من چقدر بی رحمی
فکر می کردم توی این بازی نا امن
تو کمی هم منو می فهمی
حالا تو به سوی جاده های عشق می دوی
و من به سمت حسی به نام پشیمونی
کاش منم مثل تو توی این زم*س*تون
مهمون فصل عاشقی بودم.
هادی با صدای مهربونی گفت: بعداً بهت زنگ می زنم خداحافظ.. تو هم مراقب خودت باش.
چشمامو روی هم گذاشتم تا به خودم تسلی خاطر بدم و خودمو آروم کنم. باز اون سکوت مسخره بینتمون حکم فرما شد. آخه چه حرفی داریم که به هم بزنیم؟
واقعاً چیزی از عروسی نفهمیدم چون تمام مدت کنار مامان و تارا نشسته بودم و تو فکر هادی و مکالمه ی تلفنی ای که تو ماشین داشت بودم. می خواستم به خودم بگم که اهمیتی نداره و نداشت ولی نمی دونم چرا بهش فکر می کردم حس بازندگی داشت من ـو از پا درمی آورد و من تازه اول راه بودم!
مامان- توتیا! با هادی دعوات شد؟
– نه، کی گفته؟
مامان- پسرا اومده بودند طرفت چی گفتن؟

romangram.com | @romangram_com