#ازدواج_توتیا_پارت_167
– اوه اوه، داداشاش ریختن تو کوچه بریم تا سه نشدیم.
از همون کوچه ای که اومده بودند رفتند و هادی که انگار زاده شده بود برای دعوا راه انداختن خواست بره دنبال پسرا که آرنجشو گرفتم و گفتم: ولشون کن.
هادی- چی گفتن؟
– هیچی.
محسن شاکی گفت: پیاده شو بیا دنبالش جای این که توی ماشین بشینی و نگاهش کنی.
هادی- شما لطفاً دخالت نکن پدر خونده.
محسن- وقتی غیرتت نم کشیده…
هادی- ببین جوجه بابا، کی در مورد.. ” با ترس و لرز و حرص گفتم:” بس کنید. بس کنید. اَه!
از مابینشون رد شدم و به طرف ماشین هادی رفتم. هادی پشت سر من اومد و گفت: این چیه پوشیدی؟ نکنه عروس تو بودی که انقدر آرایش کردی؟
– داریم میرمی عروسی چادر سیاه سرم کنم و عین میت بیام؟
تو ماشین نشستم. با این که تیپم زیاد هم بد نبود. یه بوت پاشنه دار ساق بلند پوشیده بودم با پیرهنی که روش یه کت تقریباً بلند پشمی مشکی پوشیده بودم. تازه زیر پیرهن هم یه ساپورت پوشیده بودم.
هادی- رژتو پاک کن ببینم.
شاکی گفتم: هادی داریم میریم عروسی!
هادی- اینجا خیابونه، هر وقت رسیدیم به عروسی دوباره بزن. خوشت میام محسن کلفت بارم کنه؟
دستمال کاغذی رو از دستش گرفتم و رژمو پاک کردم و گفت:
– اون شالتم بکش جلو من دارم گوشواره هاتو می بینم. محکم ببند.
– موهام خراب می شه.
هادی- خراب نمی شه، بکش جلو.
شالمو جلو کشیدم، هادی نفسی کشید و موهامو زیر روسری برد. شاکی نگاهش کردم و تأکیدی گفت: این جا خیابونه.
– لابد خارج هم بری می خوای سر شیده جونت چادر کنی هان؟
هادی داد زد: تو، توتایی و تو ایرانی.
رومو ازش برگردوندم و گفت: حلقه ـت کو؟
– حلقه؟! کدوم حلقه؟!!
romangram.com | @romangram_com