#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_192
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ
25 سال بعد :
جلوی آینه خودمو چک کردم ، خوبه ظاهرم مرتبه ... اومممممممممم بزار ببینم نخیر پوستم چروک نشده ... دیگه داشتن شوهر گلی مثل علی باید هم منو جوون نگه داره ...
زنگ در زده شد سریع دویدم و درو باز کردم ، آخی عزیزم چقدر من عاشق این مردم هنوزم با دیدنش ضربان قلبم بندی می زنه ، با لبخند گفتم :
سلام عزیزم ، خسته نباشی...
در حالی که میومد داخل لبخندی زد و منو بغل کرد و گفت :
سلام خانمم ، تو هم خسته نباشی ...
توی چشماش خیره شدم ، هنوزم مثل این 25 سال هر وقت توی چشمای هم خیره می شیم زمان و مکان رو از یاد می بریم...
توی حال خودمون بودیم که یه دفه صدای جیغ فاطیما برق از کلمون پروند :
ماااااماااان... ماماااان...
در همین حال سریع پرید و اومد بین من و علی قرار گرفت ، پشت بندش امیرعلی با حالت دو از اتاقش خارج شد و اومد جلوی من و خیلی حرصی و عصبانی گفت :
مامان جان لطفا شما برو کنار بزار من حساب این دختره ی ورپریده رو برسم...
با حالت عصبی گفتم :
romangram.com | @romangram_com