#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_191
خندشو به زور قورت داد و گفت :
آخه یه نفر قرار بود بهم بگه دوستم نداره ولی در عوض بهم گفت عاشقانه دوستم داره....
واااااااااااای گند زدم گند...خاک بر سرت سارا که فقط بلدی خراب کاری کنی...
سرمو انداختم پایین و شروع کردم با انگشتام بازی کردن ، نمی دونستم چجوری توجیه کنم ...
علی دستشو انداخت زیر چونمو سرمو بالا آرود توی چشمام خیره شد و گفت :
خانومی ، آدم که حس های قشنگشو پنهان نمی کنه...
آخه تو ... تو از کجا فهمیدی من اینجام ؟
از این به بعد خواستی با خانم بزرگ دردل کنی اونم سر سنگ مزارش حواست باشه یه وقت کسی دور و برت نباشه ... در ضمن خیلی بده که از شوهرت پنهان کاری می کنیا...چادری می شی ولی به من نمی گی بی انصاف ...
علی...علی...به خدا قسم از جونمم بیشتر دوست دارم ... ببخشید ...
عزیزم این دفه که تموم شد ولی دفعه ی بعد بخوای منو تنها بزاری من می دونم و تو...
برگشتم سمت دریا ، هوای سرد پاییزی به تنم لرز انداخت ناخودآگاه دستامو دور بازوهام حلقه کردم ولی گرم نشدم یه دفه یه گرمایی توی تک تک سلولام پخش شد ... علی از پشت بفلم کرده بود ... سرشو آورد پایین و دم گوشم گفت :
می دونی دارم با خودم فکر می کنم سبک ازدواج ما با تمام ازدواج ها فرق داشت اونم یه فرق خیلی زیاد ... ازدواج به سبک اجباری ... تا باشه از این اجبار های شیرین و دوست داشتنی ... خانمم هیچ وقت تنهات نمی زارم ...
romangram.com | @romangram_com