#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_189


طاقت این فضای دلگیرو نداشتم شالمو برداشتم و از ویلا زدم بیرون...لب دریا ایستادم... شالو محکم دور خودم پیچیدم...

باد موهامو به رقص در آورده بود...نفس عمیقی کشیدم...عطر تن نفسم بود...شک نداشتم...ولی اون کجا و اینجا کجا...حتما خیالاتی شدم...خدایا خودت همیشه مواظبش باش...

یه دفه دو تا دست مردونه که تمام زنانگی منو به آتیش می کشوند دور کمرم حلقه شد...

از پشت بهم چسبید و دم گوشم گفت:

خانمم می خواستی بیای شمال می گفتی خودم میاوردمت...

برگشتم به سمتش ، خیلی دلتنگش بودم...توی چشماش خیره شدم ، وای خدای من چجوری تونستم این مدت ازش دور باشم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

چونم شروع به لرزیدن کرد ، سرمو انداختم پایین و به سختی گفتم :

چجوری منو پیدا کردی ؟

اول تو بگو چجوری دلت اومد منو ترک کنی ؟

فکر کنم اون نامه ای که نوشته بودم گویای تمام حرفام بوده باشه...

نه یه نوشته هیچ وقت گویای هیچ چیزی نیست...بلکه چشمای آدمه که گویای همه چیزه...

در هر صورت من هیچ علاقه ای به صحبت با شما ندارم لطفا بفرمایید بیرون...

یه لنگ ابروشو انداخت بالا و گفت :

شما ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!


romangram.com | @romangram_com