#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_188
چرا پدر ؟
آخه اون خانمی که هفته های قبل میومدن نسبت به من خیلی لطف کردن اینجوری شرمندتون می شما...
یه لحظه یه جوری شدم با تردید پرسیدم :
پدر جان کدوم خانم ؟
همون خانمی که جوون و چادری هستن تا یک ماه قبل هم هر هفته میومدن ولی از یک ماه قبل تا حالا دیگه نیومدن...
واااااااااااااااااااااااا ای نکنه سارا بوده ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! مگه سارا چادریه ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
نه بابا حتما یکی دیگه بوده...آخه یک همچین کسی توی آشنا ها هر چی فکر می کنم پیدا نمی کنم...
به زور پولو به پیرمرد دادم و به سمت خونه راه افتادم..
ـــــــــــــــــــــ
سارا :
وارد ویلا شدم ، ویلای واقعا قشنگی بود...سمت راست و چپ و عقب ویلا حالت باغ بزرگی داشت و روبروی ویلا هم دریا بود...نمای ویلا سنگ سفید بود و از بیرون هم پله می خورد... یه همچین ویلایی همیشه توی ذهنم بود وقتی ویلای مد نظرم رو به فراهانی گفتم اون بنده خدا هم سه ماه کامل گشت تا برام اینجا رو پیدا کرد...اون موقع توی ذهنم نمی گنجید که به خاطر همچین موضوعی بخوام بیام اینجا و فقط به خاطر اینکه به رویاهام حقیقت ببخشم اینجا رو خریدم...کنار شومینه روی زمین نشستم ، زانوهامو توی بغلم گرفتم و به چوب هایی که می سوخت خیره شدم...چقدر دلتنگ عشقم هستم...
romangram.com | @romangram_com