#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_184
از وقتی سارا رو به خونه آورده بودم به طرز عجیبی ساکت و آروم شده بود ، هیچی نمی گفت...
حداقل انتظار داشتم گریه کنه یا داد بزنه یا ... چه می دونم یه عکس العملی داشته باشه ولی کاملا خنثی شده و این موضوع منو نگران کرده بود...
اون شب وقتی روی تخت دراز کشیدم چشمم به سارا افتاد ، دهنم باز مونده بود ، خیلی وقت بود که سارا رو این طوری ندیده بودم ، یه لباس خواب سفید حریر خیلی خوشگل پوشیده بود ، لبای سرخش حالا سرخابی شده بود...
آروم زیر لب گفتم :
سارا!!!!!!!!!!
با لبخند گفت :
جانم
دیگه طاقتمو از دست دادم و دستشو کشید افتاد توی بغلم ، چقدر این موجود دوست داشتنی بود !!!!!!!!!!!!
با لبام لباشو به بازی گرفتم و اون شب هم یک عاشقانه گرم دیگه رو با هم رقم زدیم...
صبح سارا بیدارم کرد و بعد از یک هفته منو به زور به سرکار فرستاد نمی دونم چرا ولی دلم گواهی خوبی نمی داد و اصلا دلم نمی خواست تنهاش بزارم ولی برای اینکه به حرفش احترام گذاشته باشم رفتم ولی ای کاش نمی رفتم...
کلافه بودم ، ساعتو نگاه کردم 5 عصر بود ، مدام طول و عرض اتاق رو طی می کردم ، اینقدر راه رفته بودم که خسته شدم ایستادم ، پریشون دستی توی موهام کشیدم و پوفی کشیدم ، یه دفه در اتاق زده شد ، منشی بود :
جناب شایسته ، براتون نامه اومده...
چه نامه ای ؟
احضاریه از دادگاه هستش ، گویا خانمتون در خواست طلاق دادن...
خشکم زد ، وا رفتم ، دهنم خشک شده بود ، غیر قابل باورترین موضوع زندگیمو الان شنیدم ، آخه مگه میشه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
romangram.com | @romangram_com