#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_178
چجوری عمری داشته باشم وقتی عمرم تویی ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
چجوری روحم زنده باشه وقتی روحم تویی ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
هق هقش توی فضا پیچید ، نه من نمی تونستم اینطوری برم...من نمی تونستم مرد زندگیمو تنها بزارم...نمی تونستم...خدایااااااااااااا نمی تونم...
خانم بزرگ سرشو به سمت آسمون بلند کرد یه لبخندی زد و رو کرد به سمت من و با همون زبون چشم گفت :
برو سارا که خدا به حرمت عشق بزرگی که دارید یه فرصت دیگه بهت داد...برو و مواظب علی باش...خداحافظ
بعدم غیب شد ، یه دفه به سمت پایین سقوط کردم و دیگه هیچی نفهمیدم....
چشممو که باز کردم صورت علی رو مقابل خودم دیدم ، چقدر صورتش لاغر شده بود!!!!!! ریشاش هم دوباره در اومده بود ولی دیگه چه باریش چه بی ریش عشق من بود...چشماش سرخ بود لبخندی زد و گفت :
سلام خانمم.خوبی؟
به سختی گفتم :
سلام.نه شکمم درد می کنه...
چشماش غمگین شد و با صدایی که می لرزید گفت :
ببخش خانومی ببخش که تنهات گذاشتم ببخش که ازت غافل شدم...ببخش
حرف زدن خیلی برام سخت بود به زور گفتم :
نگو علی تو عشق منی مگه میشه ازت ناراحت بشم ؟؟؟؟؟؟
علی اومد جلو و دولا شد و پیشونیمو بوسید و گفت :
romangram.com | @romangram_com