#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_158

همشون مثل زالو روی اموال خانم بزرگ افتادن و وکیل خانم همه چیو طبق وصیت نامه انجام داد علی هم چون نبود به من یه وکالت نامه داده بود که به جاش کاراشو انجام بدم عزیزمممممم به من بیشتر از خانوادش اعتماد داشت...

امارت خانم بزرگ به من و علی رسید...با علی در تماس بودم جفتمون دلمون برای هم تنگ شده بود ، از صداش خستگی می بارید جیگرم آتیش می گرفت...

توی خونه نشسته بودم و توی درباره ی موضوعی که چند وقت روش تردید داشتم می خوندم... که یه دفه در خونه به شدت کوبیده شد هراسون بدون توجه به ظاهرم درو باز کردم ، ننه شوهرم بود منو هول داد و اومد داخل ، هیکل چاقشو روی مبل ولو کرد ، چادرشو ول کرد و گفت :

قدیما کوچیکترا به بزرگترا سلام می کردن...

دست به سینه حالت کج وایسادم و گفتم :

والا همون قدیما اینجوری وارد خونه آدم نمی شدن باور کنید...

از جاش بلند شد و اومد در فاصله کمی با من وایساد و گفت :

ببین دختره ی چش سفید من مثل علی گول رفتارای ساده لوحانتو نمی خورم من که می دونم تمام این رفتارات به خاطر فریب دادن ماهاست...در هر صورت پاتو از زندگی پسرم بکش بیرون وگرنه پاهاتو قلم می کنم...

پوزخندی زدم و گفتم :

تموم شد ؟

آره

خوش اومدین

چی؟

می گم اگه حرفی ندارید بفرمایید تشریفتون رو ببرید...

داد زد :

romangram.com | @romangram_com