#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_159
چطور جرات می کنی با من اینطوریحرف بزنی؟
یا می رید یا زنگ می زنم به 110 به جرم به زور وارد شدن به خونه...
یادت باشه خودت خواستی.
بای.
حرصی از خونه زد بیرون درو بهم کوبید یاد رفتارای اوایل علی افتادم اخی عزیزم از مامانش یاد گرفته بود ولی از سرش افتاد خداروشکر...
دیگه ای به اون نتیجه ای که می خواستم رسیده بودم...دم پاساژ وایسادم...وارد پارچه فروشی شدم ، فروشندش یه آقای میانسالی بود با خوش رویی گفت :
چه کمکی از دستم بر میاد خانم؟
یه پارچه چادر مشکی از بهترین جنس می خواستم...
برای خودتون؟
بله
الان خدمتتون میارم.
خلاصه از بهترین جنس که البته گرونترین هم بود به اندازه قدم چادر خریدم و بردم پیش خیاط همیشگی که فریبا پیشش لباس میده یه موقع هایی بدوزه فقط ازش خواستم به فریبا چیزی نگه...
انتقال سند ها خیلی زود انجام شد و منم مثل همیشه دلتنگ علی بودم...دهمین روزی بود که از رفتن علی به سفر می گذشت مثل همیشه صبح بلند شدم یه صبحونه مختصری خوردم اونم فقط بخاطر عشقم که گفته بود مواظب خودت باش و به خورد و خوارکت برس...
در حال خوردن بودم که موبایلم زنگ خورد ، شماره ناشناس بود با این حال جواب دادم :
romangram.com | @romangram_com