#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_156

بگو.

من و منی کرد و گفت :

یه ماموریت 15 روزس توی زاهدان که باید برم

نالیدم :

علی نمیشه نری؟

نه عزیزم حتما باید برم تا الانم به خاطر مراسمای خانم بزرگ عقب انداختمش...

اشک توی چشمام حلقه زد :

علی با دلم چی کار کنم که برات بی تابی می کنه؟

چشمامو بوسید و گفت:

سارا تو رو خدا برام سخترش نکن ، فکر کردی دوری از تو برام خیلی راحته اگه مجبور نبودم باور کن نمی رفتم.

حالا کی می ری؟

فردا صبح

وای چه زود!

سارا در نبود من خیلی مراقب خودت باش یه موقعی به خودت سختی ندی ها خوب بخور که بدنت ضعیفه...

علی بدون تو که هیچ چی از گلوم پایین نمی ره...

romangram.com | @romangram_com